این نوشته برگرفته از کتاب ناکدبانو نوشته سوفی کینسلا میباشد.
«تولدت مبارک!» |
تصور کنید شب تولدتون در یه رستوران نشستید. شما دو دست دارید و دو گوش.
(البته که همهی ما انسانها رو با دو دست و دو گوش تصور میکنیم و نیازی به گفتنش نبود، ولی خب، گفتیم که گفته باشیم!)
حالا در هر دستتون یه گوشی در نظر بگیرید.
یکی مادرتون پشت خطه، اون یکی برادرتون.
هر دو میخوان تولدتونو تبریک بگن، اما مشکل اینجاست: هر دو همزمان میگن: «متأسفم، کارهای شرکت اجازه نداد بیایم.»
حالا شما نشستید، با دو گوشی چسبیده به دو گوش، و دوبار این حقیقت تلخ رو میشنوید که دو تا از عزیزترین آدمهای زندگیتون نمیتونن بعد از قرنی کنار شما باشن.
اما خب، اونا دست خالی هم نبودن! برای جبران، دو غریبه رو فرستادن: منشی شرکت و گارسون رستوران!
اینان با نهایت تلاش و صدایی که قطعاً در حد صدای مادر و برادرتون نیست، براتون تولدت مبارک میخونن و کادوها رو تحویل میدن.
و اینجاست که متوجه میشید کلمات گاهی فقط کلمه هستن.
«تولدت مبارک» واقعاً فقط همون معنی رو میده و دیگه خبری از چیزهایی مثل:
«دوستت دارم»
«چقدر خوشحالم به دنیا اومدی»
«چقدر خوب شد که تو دختر/پسر منی»
«بهترینها رو برات میخوام»
و حتی «چقدر از بودن با تو خوشحالم»
نیست.
خب، این فقط یک برش از زندگی سامانتاست.
زنی ۲۹ ساله که زندگیاش رو به بازههای ۶ دقیقهای تقسیم کرده تا بتونه به همه کاراش برسه.
او با این شیوهی زندگی از بدو تولد، قدمهای محکم و آهنین در مسیر شغلی و پیشرفت برداشته، چون فکر میکنه (ببخشید، مطمئنه) که زندگی یعنی همین!
و حالا چیزی نمونده که به والاترین جایگاه یه وکیل در شرکتشون برسه.
ولی به قول خودش:
«دردی در پسزمینهی زندگیام هست که به آن عادت کردهام.»
سؤال اینه: چه دردی؟
این کتاب نثر روانی داره و در دستهی ادبیات نوجوان قرار میگیره. و من همیشه معتقد بودم که ادبیات نوجوان در نوع خودش آثار فاخری محسوب میشه. چون مفاهیمی که در لابهلای زندگی گم شدن و شاید ما بهشون توجهی نکنیم، در قالب قصه دوباره زنده میشن.
به همین دلیل وقتی شخصیتپردازی نویسنده رو دیدم، احساس کردم شاید بعضی از ما یک سامانتای درون داریم.
پس گفتم چطوره یه «سامانتاشناسی» داشته باشیم؟
اشتباه: کابوس کمالگرایان مضطرب |
آخر دنیا کجاست؟
برای هر کسی یکجا، چون دنیا ته نداره.
اما برای یک کمالگرای مضطرب، آخر دنیا همون جاییه که اشتباه کنه.
و نکتهی جالب؟
اونا حتی در اشتباه کردن هم شاهکار میکنن!
سالها بیعیب و نقص جلو میرن، اما وقتی اشتباه کنن، یک اشتباه درستوحسابی میکنن. (بعضی اوقات)
طوری که تعجب بقیه رو برانگیزن و جملهی «از تو بعید بود!» رو با آبوتاب تحویل بگیرن.
مثل سامانتا، وکیل بینقصی که مثل الماس صیقل خورده، تا اینکه یه روز چنان اشتباهی میکنه که یه کارآموز تازهکار هم به اون میخنده!
نکته اینجاست که نویسنده، حالات فیزیولوژیکی و روانی سامانتا رو طوری توصیف کرده که اگر کسی تجربهی مشابهی داشته باشه، حس میکنه داره خاطرات خودشو دوباره زندگی میکنه.
و با همین یه اشتباه، همهچیز تغییر میکنه.
از یک فرد درستکار و بینقص، تبدیل میشی به یه بزدل که حتی توان ایستادن روی پاهاش رو نداره!
چون یه نظریه هست که میگه:
آدمهایی که همیشه تحت فشار بودن، هنگام بحران بهتر از کسانی که در محیطی باثبات رشد کردن، دووم میارن. (نظریه تابآوری)
خب، افرادی مثل سامانتا که حتی نمیدونن «اشتباه» را با کدوم “ت” مینویسن (!) قطعاً در مدیریت بحرانهای بزرگ عالی هستن، اما در مواجهه با اشتباه شخصی؟
نه.
اونا مثل یه بچهی نوپا هستن که تازه فهمیده زمین خوردن هم بخشی از زندگیه.
اون ماسک قدرت و اعتمادبهنفس از چهرهشون کنار میره و همه میبینن که زیر اون، فقط یه کودک وحشتزده بوده که سعی کرده خودش رو قوی نشون بده.
اما یه جمله خیلی حالخوبکن تو کتاب بود که میگفت:
«یک اشتباه اگر قابل جبران باشه، اصلا اشتباه نبوده.»
از طرفی خود اشتباه یه مسئله است و اقدامات بعد از اون مسئلهی دیگه… . فرار یا قرار؟ مسئله این است.
این داستان: وقتی خودت رو به چیزی گره میزنی … . |
تا حالا شده هویتت رو به چیزی پیوند بزنی؟
مثلاً کارت، موفقیتت، یا حتی یه عنوانی که بقیه بهت دادن؟
بعد کمکم، مثل میوههای پیوندی، طعم همهچیز میگیری جز خودِ واقعیات!
حالا تصور کن یه روز بخوان اون تکه از وجودتو ازت بگیرن…
چیکار میکنی؟
معلومه، مقاومت میکنی.
چرا؟
چون بدون اون پوچ میشی. مثل گربهای که یهطرف سبیلاشو قیچی کردن و تعادلشو از دست داده!
حالا فکر کن تمام عمرتو برای رسیدن به یک هدف گذاشتی و درست روز موعود، با یه اشتباه مسخره که عواقب وحشتناکی داره، همهچیزو از دست بدی.
یعنی درواقع، خودتو از دست بدی.
حالا چی کار از دستت برمیآید؟
آها! فرار!
فرار همیشه گزینهی خوبیه، نه؟
ولی خب، سامانتا یهکم زیادی جدی گرفته… (مثل همهچیز که توی زندگیاش زیادی جدی میگیره!)
و حالا جدیجدی در حال فراره.
با قطاری که معلوم نیست کجا میره…
جیمز مارسیا یک نظریه خودشناسی داره که میگه:
هویت چهار وضعیت دارد.
هویت دستیافته (Identity Achievement): فرد بعد از بررسی انتخابهای مختلف، به یه هویت پایدار میرسه.
تعلیق هویت (Moratorium): فرد هنوز در حال جستوجو و آزمایش مسیرهای مختلفه.
هویت زودهنگام (Foreclosure): فرد بدون بررسی واقعی، هویتی رو که جامعه یا خانواده به او تحمیل کرده، میپذیره.
سردرگمی هویت (Identity Diffusion): فرد اصلاً در تلاش برای یافتن هویت نیست و هیچ تعهدی نداره.
به نظر میرسه که سامانتا دچار هویت زودهنگام شده باشه. چون فکر کنم با مادری که سامانتا داره، قبل از اینکه یاد بگیره چطوری اسمشو بنویسه، املا کلمه «وکیل» رو بهش یاد دادن.
خب اگراین قضیه «پبوندزنی با چیزی» ادامه پیدا کنه، به مشکلی برمیخوریم که اسمش «سندروم بحران هویته». همین میتونه باعث مشکلاتی مثل: اضطراب شدید، افسردگی، احساس بیمعنایی در زندگی و… بشه.
در کل باید در نظر داشته باشیم که هویت یه مفهوم درحال رشد هست، نه یه مفهوم ثابت.
پس اگر تا الان جوابشو پیدا نکردید، استرس نداشته باشید. چون موضوع اصلا این نیست. قضیه اینه که هویتمون رو فقط در یه چیز خلاصه نکنیم. چون اینطوری مثل درختی میشیم که فقط یه ریشه داره و با قطع اون، به راحتی سقوط میکنیم. اما کسی که هویتش رو متنوع ساخته، مثل درختی با چندین ریشه محکمه و میتونه در برابر طوفانهای زندگی دووم بیاره.
پس شاید این سوال بهتر باشه:
«اگر شغل، موقعیت اجتماعی، یا نقش فعلیات رو از دست بدی، هنوز میدونی کی هستی؟»
«خانواده مضطرب، کودک مضطرب» |
بعضی بچهها همون «فرزند شایسته» میشن و راه والدین رو ادامه میدن، بعضیها هم میزنن جاده خاکی. ولی هرجور حساب کنی، محیط و ژن مثل دوقلوهایی هستن که دستهای همدیگرو محکم گرفتن و به هیچوجه نمیشه اونارو از هم جدا کرد… .
طبق تحقیقات، اگه والدین اضطرابی باشن، احتمال اینکه فرزند هم اضطرابی بشه، ۲ تا ۳ برابر بیشتره. افسردگی هم بینصیب نمیذاره و این خطر رو بین ۱.۵ تا ۳ برابر افزایش میده.
حالا شاید این اعداد به نظر«کم» بیان، ولی وقتی وسط یه حمله اضطرابی گیر بیوفتیم، میفهمیم که عددها همیشه گولزنندهان!
پس چه باید کرد؟ ژن که قابل دستکاری نیست!
بعله! ولی سبک فرزندپروری سالم که میتونیم در پیشبگیریم.
معدل زندگیت چند شد؟ |
در قسمتی از کتاب، گفتوگو خانم مسن همسایه و سامانتای ۲۹ ساله رو داریم. صحبت درباره چی؟ دوختن دکمه. در اینجا به وضوح تفاوت نسل رو متوجه میشیم.
سامانتا یه وکیل کاردرسته، اما حتی بلد نیست یه دکمه بدوزه. پشت و رو کردن یقه؟ اون که دیگه پیشرفتهس! پس همهی این مسئولیتهارو به خشکشویی واگذار میکنه.
راستش رو بخواید، منم بلد نیستم.
ولی خب یادمه تو مدرسه یه درس «فناوری» داشتیم که توش گلدوزی، لیفبافی و حتی منبتکاری یاد میدادن. خانم کاف، معلم این درس، جدیترین و سختگیرترین آدم دنیا بود. اون موقع میگفتیم: «هرچی درس چرتتر، معلمش جدیتر!» اصلاً کی میخواست لیف ببافه؟ ما میخواستیم دکتر بشیم بابا!
اما حالا چی؟ اون چیزایی که ما یه عمر جدی نمیگرفتیم، الان جزو پُردرآمدترین کارهای خانگی و فریلنسری شدن! عروسکهای کاموایی، تابلوهای سوزندوزی، منبتکاریهای دستی… همون چیزایی که اون موقع بهشون میخندیدیم، حالا جزو لیست خرید خودم شدن. (چون طرحهای انیمهای جالبی پیدا کردم!)
حالا یه سوال: مگه مهم بود که بدونیم تن ماهی رو باید بجوشونیم که بوتولیسم نگیریم؟ (بله، مهم بود!)
مگه مهم بود که بطری آب معدنی جلوی آفتاب میتونه مواد شیمیایی آزاد کنه؟ (آره، و بهتره نخوریم! چون پلاستیکهای PET در معرض گرما میتونن مواد شیمایی مثل بیسفنول و فتالاتها را آزاد کنند.)
یا اینکه مواد غذایی ممکنه آلوده باشن و بهتره بشوریم؟ (خب، در کل تمیزکاری ضرری نداره!)
تمام اینها مطالب ریز و درشتی بود که در کلاس کار و فناوری یاد گرفتیم.
و اما معدل؟
اون سال معدل ۱۹.۹۸ شدم، ولی به چه قیمتی؟
هر رج بافتنی = فحش به عالم و آدم!
هر سوزن زدن = دستای آبکششده و فحش دادن دوباره!
بابا بذارید بریم تستمونو بزنیم دیگه!
حالا از دنیای امنِ درسخوندن بیرون اومدم و تو دنیای واقعی راه میرم.
نمرهم چنده؟
اوممم… نمیدونم! فکر کنم شهریوری بشم!
به قول سامانتا:
«این کاریه که من بلدم انجام بدم.»
خواندن و نوشتن.
«تنهایی» |
امروز (تاریخ ۴۰۳/۱۰/۱۸) وقتی داشتم از امتحان برمیگشتم، یه دختری رو دیدم که به دوستش میگفت: «تنهایی داره بهم فشار میاره… ولی راضیم! چون کار دانشجوییم درآمد خوبی داره.»
از اون توجیههای کلاسیکِ دنیای امروزی!
راستش رو بخواید، مکانیسم انکار هم چیز خوبیهها! مغزمون دم دستیترین، ولی یکی از قویترین سپرهای دفاعی رو برامون طراحی کرده. دمش گرم!
ولی یه چیزی رو تازه فهمیدم: تنهایی انواع مختلفی داره. این تویی که تعریفش میکنی.
و دارکترین و عجیبترین نوعش چیه؟ تنهایی توی جمع.
اینکه آدمها اطرافت باشن، ولی بازم احساس کنی تنهایی…
تا قبلش فکر میکردم پارادوکس فقط توی آرایههای ادبیه، ماله کتاباست.
ولی خب… تو زندگی واقعی، یه نسخهی خیلی زندهتر و دردناکترش رو داریم!
خودتو چقدر دوست داری؟ |
آدمهایی که خوشی رو برای خودشون حروم میدونن و خودشونو لایق تفریح یا عشق به خود نمیدونن، مثل سامانتا زندگی میکنن. حتی برای تفریح هم برنامهریزی میکنن! روزی که بهشون وقت آزاد میدن، باورشون نمیشه و فکر میکنن یکی از شوخیهای مسخرهی زندگیه.
بعضی اوقات فکر میکنم استفاده از وقت آزاد هم یه مهارته! چون آدم باید خودشو بشناسه و بدونه چه تفریحاتی میتونه مودش رو بالا ببره. اگر از بچگی زندگی رو اینقدر جدی نمیگرفتیم (یا مجبورمون نمیکردن اینقدر جدی بگیریم) و به جای وظایف مدرسه، دانشگاه و کار کمی هم برای خودمون وقت میگذاشتیم، شاید الان بهتر بلد بودیم چطور خودمونو سرگرم کنیم.
مثل سامانتا که بعد از ۲۹ سال بالاخره دو روز تعطیل پیدا کرده و حالا نمیدونه چطور ازش استفاده کنه! چون زندگیشو به بازههای ۶دقیقهای تقسیم کرده بود.اضطرابش انقدر بالاست که حتی نمیتونه روی یک نیمکت نیم ساعت ریلکس کنه، چون همیشه فکر میکنه باید یه کاری انجام بده تا مفید واقع بشه.
صبر کردن بلدی؟ |
بعضی اوقات هست که کاری از دستت برنمیاد جز صبر کردن! دوست داری آینده منتظر تو باشه ولی خب قضیه اونجایی دارک میشه که تو باید منتظر آینده باشی! یا دیگه بدتر! بعضی اوقات حتی نیازه تا منتظر یکی دیگه باشی.
دوست داری خودت میتونستی صفر تا صد کارو انجام بدی. اما خب، قوانین زندگی اونطوری که ما میخوایم چیده نشده.
بعضی اوقات باید مثل سامانتا باشی. پیشبند بسته، منتظر باشی تا خمیر، عمل بیاد. یعنی در واقع باید منتظر یک قارچ باشی که با نهایت آرامش داره کار خودشو میکنه.
(البته مسلما اینجا یکم بیشتر از سامانتا آرامشونو حفظ میکنیم و بخاطر این مسئله، چنان از کوره در نمیریم که سر مربی آشپزیمون داد بزنیم.)
گوی پیشبینی رو بدید من برممم! با تشکر. |
فکر کنم هممون یکبار حداقل به سرمون زده که ای کاش یک گوی پیشبینی داشتیم!
خسته شدیم از بس هدفگذاری بلندمدت کردیم؛ تو مسیری که حتی یک قدم جلوتر رو به زورمیببنیم.
سامانتا هم جزو همین آدمهاست و کلافه از این آینده نامعلوم… .
پس اینجاست که مربیش، اریس، بهش میگه:
+ بعضی اوقات لازم نیست آینده دور رو پیشبینی کنیم. همین که بدونیم قدم بعدی چیه، کافیه.
-خب قدم بعدی چیه؟
+پاک کردن باقالی برای شام چطوره؟
نکته پایانی |
۱- باحال اما سخت!
در هر نقطه از زندگی، اگر احساس کردید که مسیرو اشتباه اومدید، برگردید! کاری به ظاهر آسون، اما در باطن سخت یا شاید غیرممکن.
خیلی خوبه قبل از هر تصمیمی کامل و دقیق روش فکر کنیم. اما مثل اینکه تا یکسری کارهارو انجام ندیم، تجربه نمیشه. پس هر وقت فهمیدی اشتباهه، یک عمر، عمرتو تلف نکن!
تمام صداهای مزاحم که مثل مگس ویز ویز میکنن رو دور بریزید. و نگاهتون رو به جلو باشه. این آیندهای که در اون قدم گذاشتید، دوست دارید؟ نه؟ خب عوضش کنید. مگه آدمها چندبار زندگی میکنن؟
۲- یادتون باشه وقتی به پنجره نگاه میکنید، بیرون رو ببینید.
راستشو بگو. چندبار به خودت اومدی و دیدی اینقدر غرق افکارت شدی که اصلا متوجه زیباییهای اطرافت نبودی؟