زندگی روی دیوار چنین است.
یا زینتت میکنند همچو قاب،
گیر افتاده در گذشته،
یادآور لحظههای شیرین؛
یا شغلی برایت دستوپا میکنند.
جاری در لحظه،
یادآور دقایق زندگی.
پاندول بودن هم عالمی دارد.
از چپ شروع کردم
و به راست هدایت شدم.
بعدش اینقدر خوشم آمد
که مسیر زندگی را چنین بنا کردم.
کودک درونم کیفش کوک است.
ساعتها تاب بازی میکند.
چپ، راست
چپ، راست
والد درونم اما مثل تمامی والدین
نگران است.
موقعیت را جور دیگر میفهمد.
تیک، تاک
تیک، تاک
بالغ هم بعد از هر اتاق فکر
چرخ دندههایش را جا میندازد
و هر یک ساعت یکبار
سلامی عرض میکند.
دینگ، دینگ
دینگ، دینگ
بعضی وقتها به سرم میزند.
فکرها میآیند و میروند.
کابوس میشوند.
میبینم اینقدر رفتم و آمدم
که گودتر شد جادهی زیر پایم.
به گوری میمانست
برای دفن شدن آرزوها.
بعضی وقتها به سرم میزند.
فکرها میآیند و میروند.
رویا میشوند.
میبینم اینقدر رفتم و آمدم
خوابم برد.
به گهوارهای میمانست
برای آرامش داشتن در لحظهها.
2 دیدگاه روشن ساعت دیواری
هر موقع صدای ساعت در گوشم تکرار میشود، یاد قلبم میافتم. و قلبم، این عضو همواره پر از درد، یاد من را به دوستداشتنیهایم پیوند میزند.
دوستیداشتنیهایم هم من را پر از تصاویر دوستیهایم میکنند.
انسانها نیاز به دوستداشته شدن دارن و همین نیاز است که انسان را به سمت برقراری ارتباط با دیگری سوق میدهد.
رویکرد روابط ابژه که شاخه گرفته از نظریه فروید توسط ملانیکلاین و وینیکات است به اهمیت روابط اولیه ما در زندگی اشاره میکند. خیلی جالب بود: در جایی اشاره میکرد که ما از طریق دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خودمان را ادراک میکنیم. ما با درونیسازی مادر و پدر و دوستداشتنشان و سپس تشخیص تفاوت ما از آنها و جداییمان از وجود آنها، متوجه وجود خودمان میشویم.
به نظر میرسد ما انسانها وجودمان به دوستداشته شدن و دوست داشتن و دوستی وابسته است. و هر زمان که دوستی و دوستداشته شدن را از ما بگیرند، کلا به فنا میرویم. آمار ترسناک کاهش عمر به وسیله تنهایی شاهدی بر این مدعاست.
نمیدانم چرا این نوشته حس عجیبی از «دوستی» در درون خود جا داده است. با اینکه به طور غیرمستقیم شاید به این موضوع اشاره کرده است.
رویکرد TA را در این نوشته جا کردی به کلی، خانم لیلی، دست مریزاد.
فقط یه پیشنهاد، سعی کن بین کلمات و جملهها ارتباط ذهنی برقرار کنی، به این نحو فرد خواننده با استرس کمتری نوشته را دنبال خواهد کرد.
این نوشته پر از رابطه بود.
ادراک متفاوت آدمها از موضوعات، همیشه منو به وجد میاره؛ مخصوصا اگرمثل تو اینقدر با دیتیل توصیف بشه. 🤩 روابط ابژهای هم یکی از جالبترینهاست که اشاره کردی. اینکه «کمیت» حضور مادر و «کیفیت» حضور پدر در بچگی میتونه کلا مسیر زندگی یک فرد رو تغییر بده و اینکه شاید نقطه شروع همهی این بازیهای مربوط به روان اونجاست…! چقدر توی بچگی احساس دوست داشته شدن و ارزشمندی کردیم؟
شاید بشه گفت عنصر دوستی داروییه که توی هیچ داروخونهای نیست ولی دوای بیشتر درداست؛ انسان موجود اجتماعیه و به قول جناب داروین همین در کنارهم بودن و دوستی میتونسته بقای مارو تضمین کنه.
و بلی. حتما درنظرمیگیرم. ممنون از این نقد سازنده😁🙏