چی می‎‌بینی؟

⚫: چی می‌بینی؟

⚪:  یه جنگل.

⚫: چه رنگیه؟

⚪: سبز، خیلی سبز. تو چی می‌بینی؟

⚫: یه ویرانه.

⚪: چه رنگیه؟

⚫: بی‌رنگ، خیلی بی‌رنگ.

⚪: اون‌جا درختی هم هست؟

⚫: آره، یدونه. میوه‌هاش رنگیه.

⚪: چه رنگیه؟

⚫: هر روز یه رنگیه. امروز نارنجیه.

⚪: چرا رنگاشو عوض می‌کنه؟

⚫: چون بدون این‌که حرف بزنم، منو می‌فهمه. بسته به حالم به من رنگ تزریق می‌کنه.

⚪: قابل اعتماده؟

⚫: چرا نباشه؟

⚪: چون همه رنگ‌ها وقتی باهم ترکیب بشن جز سیاهی رنگی ندارن!

⚫: چطوری می‌شه؟ با دقت نگاه کن. چی می‌بینی؟

⚪: یه درخت.

⚫: چه رنگیه؟

⚪: سیاه و سفید!

…..

⚪: امروز میوه‌هاش چه رنگیه؟

⚫: آبی. مثل حال من بارونیه.

⚪: چرا؟

⚫: به سایه‌اش پناه می‌برم. اما سایه‌اش داغه. منو می‌سوزونه.

⚪: خب چیکار می‌خوای بکنی؟

⚫: نمی‌دونم. بگذریم… . برای تو امروز چه رنگیه؟

⚪: سبز، خیلی سبز.

⚫: از اون همیشه بهارا؟

⚪: نه. برای من چهار فصله.

⚫: زمستون تو کی فرا می‌رسه؟

⚪: نمی‌دونم. سرزده میاد.

⚫: وقتی اومد چیکار می‌کنی؟

⚪: جز استقبال کار دیگه‌ای از دستم برمیاد؟

⚫: اوه! از اون آدما که برای هر چیزی نقشه‌ای دارن؟

⚪: نقشه‌ای درکار نیست. من امید دارم.

⚫: امید تو چیه؟

⚪: بهار.

…..

⚪: امروز میوه‌هاش چه رنگیه؟

⚫: قرمز. مثل خودم خشمگین.

⚪: چرا؟

⚫: راستی گفتی چرا رنگی‌ها قابل اعتماد نیستن؟

⚪: چون همه یه رنگ و بو دارن. اونایی که رنگی‌ان، تبدیل به اون چیزی که تو می‌خوای می‌شن، نه اون چیزی که واقعا هستن. یه سیاه و سفید!

⚫: اوه! چه جالب… .

⚪: خب چیکار می‌خوای بکنی؟

⚫: نمی‌دونم. بگذریم … .

⚪: فرار تا کی؟

⚫: همه آدما که مثل تو نقشه ندارن.

⚪: پس امید چی می‌شه؟

⚫: امید من همین فرار کردن و هرگز نرسیدنه.

⚪: اگر برسی چه می‌شه؟

⚫: رویا من تموم می‌شه و من این رویا را عاشقانه دوست دارم.

….

⚪: اونا چی هستنن رو دستت؟

⚫: جوانه. یکم دیگه مونده تا نهال بشن.

⚪: چرا کار به این‌جا رسید؟

⚫: هسته‌ی میوه‌هاشو خوردم. با اشکم آب دادم. با سایه داغش آفتاب گرفتم. چرا که نه؟

⚪: هنوزم دیر نشده. چی می‌بینی؟

⚫: یه درخت با میوه‌های رنگی.

⚪: چرنده. توهمه. رویاست. چی می‌بینی؟

⚫: خودم پرورشش دادم. چطور انتظار داری تیشه به ریشه‌اش بزنم؟

⚪: هیچ و پوچ رو نمی‌شه پرورش داد. چی می‌بینی؟

⚫: اما اگر واقعا ببینم به هیچ می‌رسم و پوچ می‌شم.

⚪: چی می‌بینی؟

⚫: یه درخت.

⚪: چه رنگیه؟

⚫: نمی‌دونم. دیگه نمی‌دونم… .

2 دیدگاه روشن چی می‎‌بینی؟

  • یاد مازی که در کتاب ۴ هری‌پاتر بود افتادم.
    به نظر من هر یک از آدم‌ها در یک مازی گیر افتاده‌اند که تا آخر عمرشون این ماز ادامه داره.
    پر از هیاهو و پر از تشویش. به قولی وقتی دیگه استرس نداری، میفهمی که مرگ در خونه‌ات را زده.
    آیا واقعا زندگی بدون استرس معنایی هم داره.
    استرس و افسردگی آلارم‌های روان ما برای تصحیح انتخاب‌هایمان در زندگی هستند. من که خیلی وقت بود خودم را به گوش‌کرکی می‌زدم.
    اما بگم که زندگی با اینکه پر از رنگه اما باید حواست باشی، رنگی رنگی ات نکنه. باید حواست باشه درون مازش گم نشی. (بذار از باید استفاده نکنم.)
    نیازه که حواست به خودت و رنگ‌های ذهنت باشه وگرنه بعد از یه مدتی به خودت میای و میگی واویلا من الان کجام؟
    مثلا دختره Dorothy در داستان جادوگر شهر oz. پریشونی و سردرگمی در طول مسیر همش کار دستش میده. و همچنین فضولی‌هاش.
    گاهش نیازه که متمرکز بشویم و از درون به خودمان نگاه کنیم که چه مرگمونه. به قول یونگ سفر درونی داشته باشیم و از «سایه‌ها» غافل نشیم.

    • به قول تو شاید زندگی واقعا همین باشه… یک ماز درونی! و توی این ماز ما باید یک هدف اصلی رو دنبال کنیم، و اون پیدا کردن «دلیل» هست.
      بعد پیدا کردن جواب هرکدوم از این دلیل‌ها، یک قدم به هسته‌ی مرکزی مازمون نزدیک می‌شیم؛ ولی خب یکم این ماز بدقلقه😂🤦‍♀️هر دفعه خودشو اپدیت می‌کنه و نمی‌ذاره ما مسیرمون رو پیدا کنیم.😤 آیا واقعا میشه روزی به خودشناسی رسید؟
      شاید پیدا کردن پیچیده‌ترین «دلیل‌ها» برای احساسات باشند. به قول آقای نسه از پیدا کردن «دلایل خوب برای احساسات بد» غافل نشیم و همین استرس و افسردگی شاید هشداری باشند برای تغییر، برای یک بازبینی، برای شروع دوباره … .

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها