پیرمرد نقاش

پک محکمی به سیگارش زد و به آن مه دودی نگریست.
مردمک‌هایش با ما سخن نمی‌گفتند.
حکایت از سوی چشمانش نمی‌دانند.
فقط حس ششم بود که می‌گفت او در این لحظه و اینجا زندگی نمی‌کند.
شخص محبوبی بود.
مرد‌م او را عضوی جدایی ناپذیر از آن خیابان می‌دانستند.
انگار با آن خیابان متولد شده و قرار است همان‌جا وداع را بگوید.
هر روز صبح،
سر ساعت ۷،
جلوی در مغازه اش،
لم داده در صندلی‌های نچندان راحت،
سیگار بود که پشت سیگار روشن می‌کرد.
او یک شعار داشت.
«نقاشی بزرگ خواهم شد.»
۸۴سالش بود و هیچ وقت از خودش دست نکشید.
اما مردم حتی یکبار، او را دست به قلم ندیده بودند.
پرسش‌ها بود که بر سرش نازل می‌شد.
«نمونه‌ای از نقاشی‌هایتان دارید استاد؟»
می‌گفت دارد.
اما هیچ وقت نشانشان نداد.
دیگر نقاشی ‌های استاد تبدیل به یک افسانه مخوف شده بود.
مردم داستان‌های جورواجور از آن ساختند.
روزی بالاخره عزمم را جزم کردم تا با استاد صحبت کنم. او فقط یک جمله گفت:
«به‌اندازه کافی خوب نیستند.»
ساکت بود.
اما کنارش آرامش نداشتم.
صدای کشمکش‌هایش گوش‌هایم را خراش می‌داد.
می گفتند: روزگار به کام است؟
می گفت: شکر.
اما سیگارهایش ساز مخالف می‌زدند.
او با خود روراست نبود…

روزی گفتم:
داستان‌تان را تعریف کنید.
فروتنی می‌کرد. می‌گفت قابل عرض نیست.
اما با پافشاری‌های من بالاخره زبان گشود.
پیرمرد: می‌دانستی من ۸۴ سالم نیست؟
تعجب کردم. اما زود خودم را جمع و جور کردم.
جوان: پس چندسالتان است استاد؟
پیرمرد: یک سال مانده به ۹۰. هنوز دیر نشده …
و خنده ی تلخی کرد.
یک پک دیگر…
دیگر از این میزان کنجکاوی می خواستم سر به بیابان بگذارم.
اما او اجازه ی پیش روی به من نمی‌داد.
پس سوال‌هایم را در خودم خفه کردم. فعلا یک‌دونه کشف برای امروز بس بود.

جوان: داستان‌تان را تعریف کنید.
پیرمرد: می‌دانستی ۸۴ سالم نیست؟
سرم را زیر انداحتم. آهی کشیدم و گفتم: بله استاد گفته بودید.
پیرمرد: چرا، چرایی‌اش را نپرسیدی؟
جوان: فکر کردم حوصله‌ی جواب دادن ندارید…
خنده ای طولانی کرد.
پیرمرد: خیلی به‌جای دیگران فکر می‌کنی مرد جوان!
با این روش تو می‌مانی و یک عالمه در بسته که هیچ وقت بازشان نخواهی کرد…»
پک محکمی دیگر…
حرف هایش درد داشت.
نمی دانم علتش این بود که حرف‌هایش را با تمام وجود درک می‌کردم یا او با تمام وجودش این حرف هارا زده بود؟ نکند درد مشترکمان این بود؟
حرف های ناگفته؟

جوان: چرا ۸۹ نه؟ چرا یک سال مانده به ۹۰؟
پیرمرد: هنوز درست سوال پرسیدن را یاد نگرفتی مرد جوان!
جوان: سوال درست چیست استاد؟
پک محکم…
سکوت…
جوان: چرا خودتان چیزی که می‌خواهم به من نمی‌دید؟
پیرمرد: دارم ماهی‌گیری یادت می‌دهم.
جوان: ماهی‌گیری به چه دردم می‌خورد؟
پیرمرد: خودت چی فکر می‌کنی؟
جوان: اگر می‌خواهید بگویید که دیگر محتاج دیگران نمی‌شوم تا مشکلاتم را حل کنند، از همین الان بگویم که مخالفم…
سکوت…
سیگار…
خنده…
جوان: چه نیازی هست که آدم همیشه خودش دست و پا بزند تا وقتی بازارهایی هستند که ماهی می‌فروشند؟
پیرمرد: قیمتش را چه خواهی کرد؟
جوان: مگر قیمت هر ماهی چقدر است؟
پیرمرد: به قیمت از دست دادن خودت…
سکوت…
سیگار…
خنده…
….
جوان: چرا سن واقعیتان را نگفتید استاد؟
پیرمرد: داری درست سوال پرسیدن را یاد می‌گیری مرد جوان.
لبخندی از سر رضایت بر صورتم می نشیند.
پیرمرد: ۸۴ شمارش سال‌هایی است که من ماهی‌ام را پیدا کردم…
جوان: یعنی از ۵سالگی؟
پیرمرد: چرا از جوابی که مطمئنی باز می‌پرسی؟
جوان: تا اطمینان حاصل کنم.
پیرمرد: یعنی می‌خواهی اطمینان از اطمینانت حاصل کنی؟ این چه رسمی است؟
سکوت…
سیگار…
خنده…

جوان: ماهی طلایی شما چه بود استاد؟
پیرمرد: نقاشی.
جوان: از کجا فهمیدید؟
پیرمرد: چون با هر نقاشی، بار دیگر متولد می‌شوم.
جوان: کجا هستند این نقاشی‌ها؟
پیرمرد: گنجه.
جوان: چرا به دیگران نشان نمی‌دهید؟
پیرمرد: به اندازه کافی خوب نیستند.
جوان: از کجا می‌دانید؟
پیرمرد: تا وقتی مورد قبول خودم نباشند، چگونه دیگران را شگفت‌زده خواهند کرد؟
جوان: استاد با اجازتان باید عرض کنم حرف‌های شما ضد و نقیض است. چطور می شود حس خوب پیدا کرد اما راضی نشد؟
پیرمرد: نمی شود آدم از مسیر لذت ببرد اما نتیجه مورد قبولش نباشد؟
جوان: تا چندبار؟
پیرمرد: تا ۸۴سال.
جوان: پس چرا دیگر قلمی در دستتان نمی‌بینم؟
پیرمرد: هنوز با خودم به توافق نرسیدم …
سکوت…
سیگار…

جوان: چه می‌شود اگر همان نقاشی‌های قبلی معروف شوند؟
پیرمرد: چه می شود اگر نشوند؟
جوان: شانس است. چرا شانس‌تان را امتحان نمی‌کنید؟
پیرمرد: دیگر از سن من برای آزمون و خطا گذشته مرد جوان.
جوان: اما چینی‌ها می‌گویند: «بهترین زمان برای کاشتن یک درخت بیست سال پیش بود، دومین زمانِ خوب برای کاشتنش همین حالاست.»
سکوت….
این دفعه یک پک عمیق…
پیرمرد: چیزی دیگر نمانده.
بالاخره دارم به جاهایی می‌رسم… .

جوان: یک نقاشی خوب چطور نقاشی‌ست ؟
پیرمرد: نقاشی‌ای که هوش از سر آدم ببرد.
بدون اینکه حرفی بزنم، حرف دلم را از بخوانند.
رنگ ها سفمونی بنوازنند.
جوان: چطوری می‌شود به چنین مرحله‌ای رسید؟
پیرمرد:  فهمیدم تا وقتی موضوع نقاشی دلی نباشد، دیگران هم با چشم دل آن را نخواهند دید.
جوان: دیگر چه؟
پیرمرد: ابزار نقاشی باید مرغوب و خاص باشد.
جوان: اما چشم دل که جنس مرغوب سرش نمی شود!
پیرمرد: شاید. اما ابزار خوب فاصله‌ی بین آنچه در ذهن دارم با واقعیت را به تارمو می‌رساند.
جوان: دیگر چه؟
پیرمرد: برای فراهم کردن این ابزار مجبور شدم کاری دست‌و‌پا کنم. هزینه‌ی وسایل نقاشی سرسام‌آور است.
جوان: آیا تهیه کردید؟
پیرمرد: بهترین‌هایش را.
جوان: دیگر چه ؟
پیرمرد: فهمیدم نقاشی‌هایم حضور یک استاد توانمند را درکنار خود کم دارند. هرکار می‌کردم بوی خامی می‌دادند.
جوان: استادی پیدا کردید؟
پیرمرد: بله. بهترینِ بهترین‌ها را پیدا کردم.
جوان: دیگر چه؟
پیرمرد: هنوز رنگ مناسب را پیدا نکردم. سمفونی رنگ‌هایم با باخ برابری نمیکند.
جوان: اگر آن هم درست شود، دیگر چه کم است؟
پیرمرد: من.
سکوت…
سیگار…
….
روزی مردی را شناختم که خیلی چیزها می دانست اما از حل مشکل خود ناتوان بود.
محبوب بود.
حرف‌های به‌یادماندنی می‌زد.
اما خود را از یاد برده بود.
می‌گفت ۵سال مانده تا یک قرن زندگی کند.
اما صدای کشمکش‌هایش هنوز بر وجود من خراش می‌انداخت.
سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد و می‌گفت:
«کار نقاشی تمام است اما هنوز یک چیز کم دارد.»
اما شاید هیچی کم نبود. کمال‌گرایی زیادش بود که کم‌ها را زیاد و زیادهارا کم جلوه می‌داد.

6 دیدگاه روشن پیرمرد نقاش

  • هر بار که داستانی می‌خونم یاد خدابیامرز پیاژه می‌افتم. چون تفکر نمادین و representational thinking را ایشون به عنوان بخش مهمی از مقاله‌هاشون بهش تاکید داشتن.
    فقط یه مورد خیلی مهم: نقل روایی در دستان میلنگه. این مورد رو درست کنی، خوانش داستان تسهیل میشه.
    ماشاالله پیرمرد به اندازه فروید دودی بوده ها، دیگه شش نمونده که.
    پیرمرد داستان کمی از فیتزجرالد نداشته به راستی. اما منطق داستان خش داره.
    در داستان به طور غیرمستقیم نتیجه گیری را به خورد خواننده دادن خیلی باصفاتر است.
    و اینکه چرا اینقدر تاکید بر بی‌خانمانی و آورگی پیرمرد داشتیم در حالی که سنش هم زیاده.
    به نظر میاد مشکل پیرمرد کمال گرایی نباشه بلکه نوعی از توهم یا هذیان باشه واقعیتش.
    در مقالات اخیری که بررسی می کردم اشاره می کرد که درصد زیادی از بی خانمان ها طیفی از اسکیزوفرنی را شامل می‌شوند.
    خوشحال میشم نسخه تصحیح شده این داستان را دوباره بخوانم.

    • هاهاها🤣 عالییی بود. احساس می‌کنم پیرمردمون اینقدر سیگار کشید بوش اذیتت کرد؛نه؟😁 بیچاره سیاهی روزگار افسرده‌اش کرده بود.
      ولی فکر کنم قضیه همون نقل روایی‌است که گفتی. چون توی داستان اشاره شد که پیرمردمون بازاری بوده و هرروز سر ساعت ۷ جلوی در مغازه‌اش می‌نشسته و خیلی هم بی‌خانمان نبوده😅ولی اینقدر کمال‌گرا بوده که داشته‌هاش به چشمش نمی‌یومده و وقتی پای صحباتش بشینی این حس بهت منتقل میشه انگار بی‌خانمانه😅 ولی فکرکنم بیش‌تر باید روی فضاسازی کار بشه. ممنون گفتی😁

  • دیالوگاش جذبم کرد:)))ایول لیلی^^ادامه بده لطفا💛

  • تلخ بود جدی ، و خوب شد خوندم متنی که نوشتی رو . چون از اونجایی که میدونی منم به خاطر کمال گرایی زیاد کلا تلاشی نمیکنم و…
    ولی الان با داستانت یه ضربه ای زدی 😂🤝🏻

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها