گودال

روزی خواب دیدم… .
دیدم که در جنگل بیلی پیدا کردم.
چه کسی رهایش کرده بود؟
نمیدانم.
با آن بی جانی‌اش، انگار در واپسین لحظات فریاد می‌زد.
«از من استفاده کن.»
او به من نیاز داشت یا من به او؟
نمیدانم.
اما هر دو هدفی مشترک داشتیم… .
کندن!
این را می‌دانم.
از همان اولین لمس، اولین بیل زدن، اولین نفس نفس، اولین عرق پاک کردن،
فهمیدم که یک جای کار می‌لنگد.
با یک حس غریب آشنا،
بیل زدم.
فهمیدم ته ندارد.
اما حس خوبی داشت.
فهمیدم بی‌فایده است.
اما حس خوبی داشت.
فهمیدم عاقبت خوشی ندارد.
اما حس خوبی داشت.
من فهمیدم.
اما فهمیدن حس خوبی نداشت.
پس دراز کشیدم.
خوابم برد.

روزی خواب دیدم … .
دیدم که بیل شده‌ام.
آدمی نزدیک ‌می‌آید.
مثل اینکه خودم هستم.
امیدوار، نگاهم می‌کند.
من را می‌خواند.
دست در دست،
بیل می‌زنیم.
بعد،
دست در دست،
به خواب می‌رویم.

روزی خواب دیدم … .
دیدم که در جنگل بیلی پیدا کردم.
جنگل عجیب بود.
پر از گودال.
برای چه کنده بودند؟
نمیدانم.
شاید رسم آدم‌های این جاست؟
نمیدانم.
بگذار منم امتحانش کنم.
بیل زدم.
به خودم آمدم و دیدم،
خیلی وقت است جزو آدم‌های اینجا شده‌ام!

روزی خواب دیدم…
هر چه فکر می‌کنم یادم نمی آید…
سوالی مثل خوره به جانم می‌افتد؛
چرا این‌قدر تمام وجودم درد می‌کند؟

شاید یک روزی …

ساعت دیواری

طناب‌کشی

4 دیدگاه روشن گودال

  • و این داستان‌ها چقدر بر جان می‌نشینند چون به قدر زیادی ناخودآگاه نویسنده را برای آدمی شخم می‌زنند.
    هنوز سردرگمی. مثل نوشته «شاید یه روزی»
    هنوز انتخاب‌هات را نچیدی روی میز و با خودت روراست نشدی. بهتره زودتر دست‌به‌کار بشی تا دیر نشده.
    نگاه کن حتی خودت هم بهش اشاره کردی: «روزی خواب دیدم. دیدم که بیل شده‌ام. آدمی نزدیک ‌می‌آید. مثل اینکه خودم هستم. دست در دست بیل می‌زنیم. بعد، دست در دست به خواب می‌رویم.»
    حتی نیمه هشیارت هم امیدواره که به خودت بیای و انتخاب‌هات را بررسی کنی.
    ازشون فرار نکن. خفه‌شون نکن. سعی کن باهاشون کنار بیای. میدونم درد داره اما بهتره ذهنت را از این به‌هم‌ریختگی خلاص کنی. بیشتر که بنویسی متوجه منظورم میشی.
    «جنگل پر از گودال بود» و تو «به خودت آمدی دیدی که خیلی وقت است از آدم‌های این جنگلی که تنش سوراخ سوراخ است شده‌ای.»
    به نظرت این چی رو نشون میده؟
    تو از همین الان نگرانی چیزایی هستی که در آینده رخ می‌دهند در حالی که هنوز با الانت کنار نیومدی.
    «به نظرت چرا اینقدر تمام وجودت درد می‌کند؟» این یکی را خودت جواب بده. دیگه من هیچی نمیگم.🤔

    • هر سخن کز دل برآید لاجرم بردل نشیند. خوشحالم که این نوشته بر دلت نشسته😊 بله. کاملا باهات درباره‌ی قدرت نوشتن و تاثیراتی که تو زندگیمون میذاره موافقم.✨
      برای جواب پرسش‌ها همچنان در تلاش هستم ولی متاسفانه حل بعضی از مسائل فقط به خود فرد بر نمی‌گرده و عوامل دیگه‌ای مثل جامعه، خانواده، دوستان و…نقش دارند. ومن خیلی وقت است در تامل به‌سر می‌برم…

  • آنچه که فکر‌ میکردی گودال است ، چاله ای بیش نبود
    و آنچه انتظار داشتی گودال باشد
    چاهی عمیق بود .

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها