فرصت‌ها چگونه پرواز می‌کنند ؟

چند وقتی است که موضوع اعتماد به نفس در گوشه ی اتاق ذهنم نشسته و هراز چندگاهی به من نوک می‌زند. عینی و ذهنی …

اوج  نمایش را وقتی برایم راه انداخت که یکی از استادان از ما خواست تا هر کدام قسمت هایی از کتاب را ارائه دهیم .

چند دستگی ایجاد شد.

گروهی آهی از سر آسودگی سر دادند. انگار از همان موقع حضور نمره‌ی ۲۰ را در جیب‌های خود حس می‌کردند.

«هع! فقط همین؟ یه ارائه کافیه استاد؟ »

گروهی انگار دنیا روی سرشان آوار شد. با شانه های خمیده، سر خود را میان دو دست گرفتند.

« ای وای! دوباره نه»

گروهی خشمگین شدند. ناسزا هایشان کلاس را عطرآگین کرد.

«دیوار کوتاه تر از دانشجو نبود؟ چرا خودش درس نمیده؟»

گروهی هم که انگار کلا به مسائل دنیوی علاقه نداشتند و در دنیایی مخصوص به خود زندگی می‌کردند . پس به خواب خود ادامه دادند.

«….»

با کلی بحث و چانه زنی بالاخره روز ارائه فرا رسید. قابل پیش‌بینی بود که هر دسته چگونه ارائه خواهد داد.

بعضی استرس خود را با خنده کنترل کرده و بعد از گفتن هر دو جمله خنده‌های هیستریک می‌کردند.

آنهایی که انجام این عمل برایشان به اندازه‌ی یک اتم ارزش داشت، با چهره‌ای بی حالت و چشمانی خمار، از روی روزنامه‌ی خود می‌خواندند. البته می‌شود این را نیز جنبه‌ای از اعتماد دانست. انجام دادن کاری که روی آن تسلط نداری آن هم در حضور دیگران!

اما باز هم خیلی نمی‌شود به این موضوع بسنده کرد. آیا آنها برای انجام عملی که برایشان ارزشمند است، همینقدر آرام و بی‌تفاوت هستند؟

خیلی ها لرزش صدا و دست های‌شان لرزه بر وجود ما می‌انداخت. نگران بودیم که مبادا الان پخش زمین شوند. با چشمانشان فریاد کمک سرمی‌دادند اما از دست ما کاری برنمی‌آمد.

اما بعضی با لبخند کنترل‌شده در پشت تریبون حاضر شدند. هر جمله‌شان حکایت از تسلط و میزان تلاش برای یادگیری در پشت صحنه می‌داد.

جالب توجه بود که این آدم ها راه می‌رفتند! راه رفتن آنها چشمان مخاطب را درگیر می‌کرد؛ پس دانشجویان بیش‌تر گوش می‌دادند و در نهایت با دستی جانانه آن ها را تشویق می‌کردند.

بعضی از دانشجوبان از جای خود تکان نمی‌خوردند. علت چه بود؟ عدم تسلط؟ تمرکز؟ اعتماد به نفس؟احساس شرم؟ شاید هم همه باهم ؟

احساس شرم موضوع جالبی بود که توجه من را جلب کرد. دوستانی را دیدم که حتی بعد از دوره‌ی کرونا با ماسک در اجتماع حاضر می‌شدند و روزی به خود آمدم و فهمیدم که تا حالا چهره‌ی کامل آن‌ها را ندیدم! فقط چشم ها سخن می‌گفتند…

اما مسئله این بود که تمام آدم هایی که با اعتماد به نفس ظاهر می‌شدند، هیچ کس حتی به خود اجازه نمی‌داد آن هارا زیر سوال ببرد. اصلا مگر برایشان مهم بود؟ به خاطر داشتن این عنصر وجودی کار را باکیفیت انجام می‌دادند. و من‌که فکر نمی کنم کسی حتی در ذهن خود این جمله را زمزمه کرده باشد : « اینو نگاه کن ! یه قیافه درست حسابی هم نداره. تازه جلو همه اظهار نظر هم میکنه.»

حتی اگر چنین مخاطبی به تورتان هم خورده باشد بازهم باید به خود باور داشته باشید و بدانید که چیزی از ارزش شما کم نمی‌شود. در هر صورت هیچ وقت نباید فراموش کنیم که قدر زر، زرگر شناسد و قدر گوهر، گوهری.

با مرور همه‌ی این صحنه‌ها فقط یک کلمه جلوی چشمم رژه می‌رفت.

«چرا؟»

چرا آنها نمی‌ترسند؟

اصلا چرا باید بترسند؟

چرا اگر تپق زدند/ اشتباه کردند، هول نمی‌کنند؟

چرا به خودشان باور دارند ؟

چرا بعضی باور به خودشان را از دست می‌دهند؟

باور به نفس یا اعتماد به نفس ؟

و…

تصمیم گرفتم در این زمینه مطالعه کنم. در اینترنت سرچی زدم و با کتاب «چگونه اعتماد به نفس داشته باشیم؟» جیمز اسمیت آشنا شدم. در ادامه قرار است ردپای این کتاب را زیاد ببنید.

چرا اعتماد به نفس می‌خوام ؟

کمی تامل…

واقعا چرا می‌خوامش ؟

دیدم موضوع، خیلی کلی است. پس لقمه لقمه‌اش کردم تا خوردنش راحت تر باشد.

چرا اعتماد به نفس می‌خوام ؟ چون جسارت می‌خوام.

چرا جسارت ‌میخوام؟ تا دیگه از چالش ها فرار نکنم.

چرا باید از چالش ها استقبال کرد؟ چون در هرکدام یادگیری نهفته است.

چرا دوست دارم یاد بگیرم ؟ برای این یکی تا ابد می‌توانم دلیل بیارم. اما مهم ترین‌شان این است که دوست دارم پیشرفت کنم.

و…

به خودم آمدم و دیدم، ولم کنند تا فردا هم می‌توانم رشته نویسی کنم. پس رفتم سوال بعدی. موضوع جالب تر شد!

 

نقطه‌ی درد را پیدا کن!

طبق گفته‌ی آقای اسمیت باید نقطه درد پشت هر مقصودی را پیدا کنیم.

باید بدانیم در پس خواهان اعتماد به نفس داشتن چه چیزی هست که می‌خواهیم به آن برسیم. و هر روزی که به خواسته‌مان به خاطر این کمبود نمی‌رسیم چقدر درد می کشیم ؟

همین درد می‌تواند انگیزه شما برای شروع باشد.

با پرسش به چند تا از این تجربه‌های دردناک رسیدم :

از خودم عصبانی می‌شوم وقتی به دیگران نمی‌توانم «نه» بگویم.

من عاشق نوازندگی‌ام. اما جلوی حضار دست و پایم را گم می‌کنم. پس فقط برای خودم ساز می‌زنم.

با اینکه توانایی‌اش را داشتم اما هیچ وقت در آزمون استخدامی شرکت نکردم.

دوست دارم برای خودم دوستانی پیدا کنم. اما خجالت می‌کشم در جمع حرف بزنم.

و…

نقطه‌ی درد شما کجا بود ؟

 

اگر همین الان با خواندن این متن به صفحه مانیتور یا سقف زل زدید تا نقطه‌ی درد را پیدا کنید، از همین‌جا باید اعلام کنم به جواب نخواهید رسید. اگر هم دلیلی پیدا کردید می‌تواند جزو جدیدترین و دم‌دستی ترین اطلاعات مغزتان باشد که سریعا پرونده‌اش در ذهن شما باز شده.

خودشناسی اولین قدم برای برداشتن «اولین قدم» است. و خواندن کتاب جزو رایج و شاخته شده ترین روش ‌های خودشناسی است و بشدت به همگان پیشنهاد می‌شود.

اما یک سوال ؟

بعد از خواندن این کتاب ها چقدرتاثیرش را در زندگی خود احساس کردید؟

اگر جوابتان «خیلی» است، تبریک می‌گویم. شما مطالب کتاب را درونی سازی کردید. در واقع آداب کتاب‌خوانی را به‌جا آوردید!

« معجزه »

بعضی اوقات بهتر است به‌جای سفر ذهنی، مطالب را بر روی کاغذ بیاورید. این شیوه‌ شاید کمی نارایج تر از کتابخوانی باشد. اما باید این نوید را به شما بدهم که تاثیرش فوق‌العاده است! انگار کارمندی جدید، در سیستم مغزتان استخدام کردید تا پرونده‌های خاک‌خورده را برایتان بازیابی کند.

در ابتدا با اطلاعات دم‌دستی شروع می‌کنید و مادامی که می‌نویسید یکسری اطلاعات عجیب و غریب قدیمی سروکله‌شان پیدا می‌شود. اما از این پازل میلیون تیکه، چندتایی جا می‌ماند که شما می‌توانید با پرسش یا بازبینی دوباره آن را پیدا کنید. اصلا خدا را چه دیدید؟ شاید مشکل ما از همان تیکه گم شده شروع شده باشد؟

رفتار نتیجه تفکر است. بنابراین، وقتی درصدد اثرگذاری بر نتیجه هستیم ، نباید به رفتار نگاه کنیم. باید به تفکر پیش از آن بنگریم.

از قدیم گفتن فهمیدن خودش نصف راه حل است. پس به شخم زدن گذشته ادامه دهید.

 

چه زمانی از خودتان دست کشیدید؟ 

اعتماد به نفس یعنی می‌دانید که در موقعیت یا محیطی خاص می‌توانید از پس انجام وظیفه‌تان بربیایید و به توانایی‌هایتان مطمئنید.

شما می‌توانید نوشتن را با پرسش «از کی و چرا درد می‌کشم؟» شروع کنید. و با انگیزه ‌ای که برای پیدا کردن پاسخ در وجودتان فوران می‌کند، بحث را به این سمت بکشانید که « اصلا از کی از اعتماد به خودم دست کشیدم؟»

این کار ممکن است دردناک باشد. چون با نوشتن انگار زندگی خود را در سینما سه بعدی تماشا می‌کنید. تمام اتفاقات را صحنه سازی می‌کنید، تجربه می‌کنید و فکر می‌کنید و می‌فهمید. و تک تک این مراحل برای همه انسان‌ها دردناک است.

اصلا فکر کردن دردناک است.

اما بعد از رسیدن به جواب، آن حس پیروزی و پرده‌برداری از واقعیت، قطعا آب روی آتش خواهد بود. شبیه عقابی می‌شوید که با چشمان تیزبین خود، بر روی زندگی اش تسلط دارد.

در شروع کارگاه‌بازی لطفا قدرت دوران کرونا در زندگی خود را دست کم نگیرید. به قول کتاب:

کرونا از ما جنگ جویانی ساخت که پشت سنگر اینترنت مخفی میشوند. در آن جا ما هر کسی می‌توانستیم باشیم و از خیلی خطرهای قضاوت گری و … دور بودیم . اما در دنیای واقعی قضیه یه شکل دیگه است.

اعتماد مثل یادگیری زبان، فرار است.

اعتماد از بین رفتنی است. مگر اینکه کاری برای آن انجام بدیم.

به یاد داشته باشید اعتماد مسئله‌ای نیست که از اول در وجود ما کاشته شود.

در کاشتن دانه های وجودی خود تنبلی نکنید. و در پاشیدن انواع بذرها دست و دل‌باز باشید.

بعضی به زمین زراعی خود اعتماد ندارند  و از همان اول اقدام به کاشت هیج بذری نمی‌کنند. اما چه می‌شود اگر شروع همه‌ی مشکل ما انجام همین عمل باشد ؟

در طول خواندن این کتاب به یاد داشته باشید که طرز فکر، دیدگاه و باور های شما تحت سلطه قوانین و محدودیت هایی است که خودتان تعیین میکنید.

چه می‌شود اگر روزی بفهمید که دانه های وجودی شما فقط در انتظار یک قطره آب بودند که شما از آن ها دریغ کردید؟

مراسم آبیاری را با چندتا محدودیت، چندتا دایره‌امن، چندتا نمی‎‌تونم، چندتا نمیشه به تعویق انداختید ؟

پس خودت چی؟

تصور کنید مدیر یک شرکت هستید. روزانه باید با کلی آدم مختلف سروکله بزنید. شاید کنار آمدن با همه‌آدم ها سخت باشد اما شما بخاطر تعهد شغلی باید به اعصاب خود مسلط باشید. بر سر آنها عربده نزنید و در قدم بعدی آن‌هارا اخراج نکنید.

سوال: چرا به دیگران فرصتی دوباره برای جبران می‌دهید اما به خودتان خیر؟

در کتاب گفته میشود اعتماد به نفس حاصل تلفیقی از تجارب گذشته است. پس مکالمه درونی شما تقریبا این چنین است:

من شماره ۱: جناب مدیر من شکست خوردم

من شماره ۲: چه غلطا !

من شماره ۱: میشه گذشت کنید؟

من شماره ۲: اصلا حرفشو نزن. شما اخراجی!

حافظه توصیفی از گذشته ای بی اثر و مفعول نیست. حافظه ابزار است. حافظه راهنمای گذشته برای آینده است. اگر اتفاق بدی را به خاطر بیاورید . بتوانید از علتش سردر بیاورید ، آنگاه می‌توانید از تکرار آن جلوگیری کنید. هدف حافظه این است. حافظه برای «به خاطر آوردن گذشته نیست» برای این است که نگذارد اتفاق لعنتی دوباره و دوباره بیفتد.

جردن بی پیترسون، ۱۲ قانون زندگی: نوشداروی بی نظمی

خب الان فهمیدیم دردمون چیه. حالا چی ؟ 

اگر میشد اعتماد را جمع کرد و در شیشه فروخت کار و کاسبی حسابی می‌گرفت.

تصور این جمله رویای شیرینی بود که حتی فکر کردن به آن باعث می‌شود لبخند بر روی لب‌هایم بیاید. اما حیف که در واقعیت دسترسی به آن امکان پذیر نیست.

اعتماد به نفس همانطور که یک شبه از بین نرفته قطعا یک شبه به دست نمی آید. اما خوب است در ابتدا، از انجام کارهای ماورایی و مرحله ی ۱۰۰۰ام بپرهیزیم و خود را با معیارهای غیر استاندارد نسجیم .

اجی مجی که نیست !

بر اساس کتاب «جرات داشته باش» پیشنهاد می‌شود خود را در موقعیت هایی قرار دهید که می‌دانید از پسش برمی‌آیید و احتمال موفقیت شما در آن‌ها بالاست. با این روش می‌توانید اعتماد از دست رفته تان را کم کم برگردانید.

و لطفا حین انجام کار سرتان را برنگردانید تا به عقب نگاه کنید .

برای شروع ، فقط سرتان بالا گرفته و روبه جلو قدم های کوچک بردارید.

کودک نوپایتان را با محبت پروش دهید و بگذارید اول تاتی تاتی کند. کم کم خودش بزرگ شده و روزی دونده ی ماهری خواهد شد.

از کجا مطمئنم ؟

چون حساب دودوتا چهار تا است ! قطعا با دستور قیمه ، قورمه تحویل نخواهید گرفت.

 

درس هایی که نیاز داریم اغلب در کار هایی نهفته اند که از آنها دوری میکنیم.

لوسی لرد

 

طبق گفته ی استاد کلانتری ما برای شروع محکوم به بد بودن هستیم. پس اگر اعتماد به نفس شروع کار جدید را ندارید ، لطفا ویز ویز کمال گرایی خود را نادیده گرفته و کارتان را شروع کنید. هرچند بد!

پیشنهاد می‌شود اصطلاح «هرچه بادا باد» را ورد زبان کنید.

 

از نظر بریتنی کانیگهام حضور اعتماد به نفس در وجود ما الزامی است و اعتماد کاری میکند که به الهامات ما جامه‌ی عمل پوشیده شود. و چقدر بد می‌شود اگر فرصت ها بخاطر کمبود اعتماد به نفس از جلوی چشمان‌مان پرواز کنند.

وی در سخنرانی TED خود به سه مورد اشاره میکند:

اجازه : اعتماد به نفس نیازمند اجازه از جانب ما است تا وجود داشته باشد.

ارتباطات : امن ترین جایی است که میتوانید اعتماد به نفس خود را امتحان کنید. چون در این مسیر پر از فراز و فرود احتمالش زیاد است که به خود شک کنید. اما آن ها می‌توانند دستتان را گرفته و شما را در این مسیر همراهی کنند. آنها در جایی که باور به خودتان را از دست می‌دهید، به شما باور تزریق می‌کنند.

(البته برعکس این قضیه نیز صدق می‌کند. پس در ارتباطات خود دقت کنید)

پرسشگری : باعث می‌شود تا بیشتر در خودمان کاوش کنیم و ریشه‌ی مشکلات گذشته را متوجه شویم تا بتوانیم آنها را در آینده اصلاح کنیم.

شما مجاز به اشتباه کردن هستید؛ اما اجازه ندارید که پیش از هر تلاشی فکر کنید که شایستگی ندارید.

جیمز اسمیت

شری لی رالف در سخنرانی TED،  باور را سه چیز می‌داند:

۱- خودمان را همان‌طور که هستیم بپذیریم.

۲-به خودمان فکر کنیم.

۳- نقش یک آدم با اعتماد به نفس را بازی کنیم.

وی سخنرانی خود را با گفتن این جملات، به زیبایی جمع‌بندی می‌کند :

امروز که به خانه رفتید به خودتان در آیینه نگاه کنید.

کسی را که می‌بینید دوست داشته باشید و به او باور داشته باشید.

اگر باورش ندارید پس به او احترام بگذارید.

اگر احترام نمی‌گذارید پس تشویقش کنید.

اگر تشویق نمی‌کنید پس به او قدرت دهید.

اگر قدرت نمی‌دهید پس حداقل با او مهربان باشید.

او همچنین یادآوری می‌کند که بزرگ‌ترین رابطه‌ای که ما در زندگی تجربه می‌کنیم. با خودمان است، پس هیچ‌وقت از خودمان دست نکشیم و تسلیم نشویم.

 

4 دیدگاه روشن فرصت‌ها چگونه پرواز می‌کنند ؟

  • می‌تونم بگم واقعا مزه یه جستار را می‌داد.
    چه زیبا «اعتماد، جسارت، چالش و یادگیری» را به هم چسباندی.
    باید ببینیم چرا خواستار چیزی هستیم. که به قول تو آقای اسمیت اسمش را گذاشته: «نقطه‌ی درد»
    خب چرا من کتاب می‌خونم؟ (=درد من چیه که کتاب می‌خونم؟)
    چون درد دارم. یعنی درد درونی. یعنی از ندانستن جواب سوال‌هایم درد می‌کشم. یعنی حتی خوابم هم نصفه و نیمه می‌شود. یعنی این سوال‌ها پدر و مادر من را در خواهند آورد اگر از دستشان راحت نشوم. چرا واقعا؟ آخر این دیگر چه مرضی است؟ فکر کنم ذاتی است چون از همان ابتدا با من بود. جواب هر چیزی را که نمی‌دانستم آنقدر می‌پرسیدم تا کسی بتواند راضی‌ام کند. خب بدی‌اش این بود و هست که سریع‌راضی‌بشو نیستم. این شاید بدترین و خوب‌ترین ویژگی من است. اسمش را نمی‌گذارم کمال‌گرایی بلکه نوعی وسواس در شناخت کامل چیزی است. از یکجا که شروع می‌کنم به صدجای دیگر وصل می‌شود. این برای یه یادگیری کریستالی اصلا خوب نیست اما اگر بتوانم مسیرم را با یک نمودار به هم وصل کنم به جاهای بدی نمی‌رسم.
    سعی کردم همان طور که گفته بودی چرایی خواندن کتاب را برای خودم واکاوی کنم اما فکر کنم حالا حالاها ادامه داشته باشد.
    با خود روراست شدن و خود را در معرض گفتگوهای باز با دیگران گذاشتن جرئت می‌طلبد. اینکه فرد مقابل را هم‌ارزش با خودت ببینی و سعی کنی شنونده خوبی برای گفته‌هایش باشی. و از همه سخت‌تر شنیدن سخنی در تضاد با سخن توست. این نقطه مهم‌ترین بخش هر گفتگو است. اینجاست که باید بتوانی ایدیولوژی خودت را دوباره پیاده‌سازی کنی و در پاسخ فرد مقابل جملاتی برای ارائه داشته باشی.
    «حافظه برای این است که نگذارد یک اتفاق لعنتی دوباره بیفتد.» ممنون از این جمله خیلی بهم چسبید.
    این جمله رو خیلی قبول دارم: «درس‌هایی که نیاز داریم در کارهایی نهفته است که از آن‌ها دوری می‌کنیم.» برای همین هم هست که هر وقت احساس تنبلی نسبت به انجام کاری دارم، بیشتر خودم را به سمتش هل میدم.

    • ممنون جناب حسنی که به سوالات داخل جستار توجه کردی و مسیر فکریتو با ما به اشتراک گذاشتی. بسیار خواندنی وآموزنده بود.🤩👌

  • امروز ساعت یک و نیم سکشن کلاسی بود که ده دقیقه ی اخر باید یه ورد بیست صفحه ای رو خلاصه ارایه میدادم. از قضا اونی که باید پاور میورد هم دیر کرد بعدشم فلاشش رو گم کرد و پاور کمکی هم بی پاور. دم سکوی ارایه وایساده بودم. افکار خییییلی تند از ذهنم میگذشتند: گند میزنم. کمکی ندارم. نت ننوشتم . کاش بیشتر تمرین میکردم. اصن چرا استرس دارم؟میترسی گند بزنی غزل؟اونم جلوی همه؟نه تو اگه اعتماد بنفس داشتی از گند زدن جلوی بقیه استرس نمیگرفتی. بعد اون روی با محبتم میومد بالا و ازم دفاع میکرد: عر مس دیگه ای جای تو بود هم اسنرس میگرفت. همه اسنرس میگیرن حتی اونی که پرقدرت بنظر میاد. نفس بکش غزل. تو خوندی. اماده ای…..اگه مطالب از ذهنم بپرن چی؟همین الانشم انگار چیزی یادم نیس…. یادت میاد. عیبی نداره. یکم باید اول با زور رکاب بزنی بعد سریع چرخ میوفته توی سراشیبی و خودش رکاب می‌خوره . تو قبلا هم انجامش دادی و از پسش بر اومدی. یادته فلان استاد هفته پیش گفت چقدر عالی کنفرانس دادی خیلی خوشم اومد؟یادته؟ تسلط داری. این استرس تجربه ی مشترک بشریه عزیز. …… هی فکر پشت فکر. هی مونولوگ هایی که به دیالوگ تبدیل می‌شد. هی پرسش چرا میترسی که توی ذهنم اکو میشد… تا اینکه استاد دستور شروع داد… حدس بزن چیشد؟ بله اونطوری که برنامه ریزی کرده بودم شروع نکردم. یادم رفت چه شکلی میخواستم شروع کنم. ام ام کردم. صدام لرزید. استاد گفت برو درو ببند. دو ثانیه رفتم درو بستمو اومدم. انگار تموم اطلاعات برگشت … هم بعد از اتمام کنفرانس هم همین الان که بهش فکر میکنم میبینم از چیزی که انتظارشو داشتم بهتر پیش رفت! صدای دست زدنا و لبخندایی که اخر سر روی صورتشون دیدم هنوز توی ذهنمه. لب مطلب رو توی ۱۰دیقه رسوندم. قبلش هرچی تمرین کردم بالای ده دیقه شده بود. ولی انگار وقتی توی شرایط حقیقی-نه تمرینی- قرار گرفتم توانایی جمع‌بندی پیدا کردم. ولی شاید مهم ترین چیزها این وسط ، یاداوری این بود که من قبلا موفق شدم، بقیه هم توی شرایط من استرس میگیرن، مکث(در رو بستن)، خودم بودن(سعی نکردم کسی باشم پر اعتماد بنفس و نشون بدم من همون دانشجو خرخونه ی بی استرسم که بیست تو جیبمه)

    • تجربه‌های پیشین می‌تونن مارو از فرش به عرش برسونن و برعکس؛ و آدم‌ها هم نقش پررنگی در این جریان دارند. خیلی خوبه که در اون شرایط استرس‌زا تونستی خاطرات مثبت موفقیت‌های گذشته و استادت رو به‌یاد بیاری و تو دام خطاهای شناختی نیوفتادی👏🏻 و ممنون از به اشتراک گذاری این خاطره😁 انگیزشی بود✨

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها