زندگی مثل پیانو میمونه
هم روزهای سفید داره هم روزهای سیاه
ولی وقتی باهم باشند میشه یه موسیقی خوب رو شنید
بخش اول : کلید های سفید
صبر کن! یک جای کار میلنگد…
مهدکودک گلها، گرگان، ۲سالگی
یکی از روزهای گرم تابستانی بود که من با آن یونیفرم سفید و سورمهای و دستمال سر زرد بر روی تاب مهدکودک نشسته بودم و سعی داشتم تا زمانی که خوش و بش مادرم با مربیان مهد تموم میشود، خودم را سرگرم کنم. آن روز، آخرین روز مهد بود و پدر و مادرم از فرستادن من به مهد در این ۳سال از خود، راضی بودند.
زندگی در شهر غریب به واسطهی شغل پدرم چالشهای عیان و نهان خودشو داشت که گویا یکی از آنها من بودم! مثلا روزی یکی از مادربزرگهایم از من خواست نام دوستان خود را در گرگان برای او بازگو کنم و مادامی که من نام میبردم، چشمان او درشتتر میشد. او متوجه شد دوستان من رنج سنی بین ۲۵ تا ۵۰ دارند و به اینصورت بازی با همسالانم تقریبا محدود به زمانی میشد که برای دیدن فامیل به اصفهان برمیگشتیم.
من هیچ وقت با تنهایی خودم مشکل نداشتم.مشکل نداشتم چیه؟ اصلا دوستش داشتم! مگر چند نفر نعمت کارگردانی، تهیه کنندگی و بازیگری در سری بازیهای خود را داشتند؟!
اما خانوادهام آن را تهدیدی برای آینده در نظر گرفتند. صحبت از مهارتهای اجتماعی و همبازی و … میکردند و چاره را در چه دیدند؟ بله.مهدکودک!
اولین روز مهدکودک فیلمی دلخراش بود که من خودم همیشه ۲ساعت اول آن را در ذهنم جلو میزنم. مربیان بنفشپوش مهد سعی در جدا کردن دختربچه از مادرش را دارند. هردو آنها داشتند اولین «اولین»هایشان را تجربه میکردند. بعد هم دختر را در بین یه مشت بچه جیغ جیغو رها کردند. هرکس مشغول کار خود بود ولی ای کاش صداهایشان هم برای خودشان نگه میداشتند؛ نه مثل دو دختر بچهای که معلوم بود پس از گیس و گیس کشی حال، از اعماق وجودشان گریه میکردند. البته شاید بگویید خب خودت هم گریه میکردی! بله. اما آن را فقط خودم میشنیدم!
چیزی نگذشته بود که دختری از میان جمعیت نزدیک آمد و خیلی ساده و ریلکس گفت: میای دکتر بازی؟
و من ماتم برد! به همین راحتی؟ بابا تو منو تازه دیده بودی! اما منم کم نیاوردم و ریلکس مثل خودش گفتم باشه! انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه قبل داشتم زمین و زمان رو به هم میدوختم…
و حالا من روی تاب نشسته بودم و داشتم خاطرات این ۳سال را مرور میکردم. شاید اولش خوشایند نبود ولی خیلی چیزها به من یاد داد. دیگر به راحتی مربیها کلاس پراز بچه را به من میسپردند و یا با گروههای همسن خودم مشغول به فعالیتهای کلاسی میشدیم و … در همین حین مربی ها همانند جغد به ما زل میزدند و چهارچشمی هوایمان را داشتند. امروز کاشف به عمل آمد که چرا اینکارها را میکردند… آنها ماموریت مخفی داشتند!
آنها در طول این مدت بچه هارا استعدادسنجی میکردند و در پایان به خانواده پروندهای تحویل میدادند. من که خواندن بلد نبودم اما مثل اینکه تحلیلهایی از تمام کلاسهایم نوشته بودند. از جمله کلاس بلز! بعد از موشکافی هستهای پرونده توسط پدرو مادر گرام، آنها ختم جلسه را اعلام کرده و گفتند: از فردا کلاس موسیقی!
معیار انتخاب ساز چی باشه؟ صدا،علاقه، کلاسیک، سنتی یا شایدم … تام و جری؟
آهسته قدم برمیدارم و سعی دارم در دریایی از سازهایی بعضا عظیمالجثه غرق نشوم. آقایی آن گوشه ایستاده و گویا خود را موظف میدانست در در کوتاه ترین زمان، حجم عظیمی از اطلاعات را در مغز من فرو کند. قرار بود که من را در آن اتاق پراز آلات موسیقی آزاد بگذارند تا ببیند کدام ساز چشم من را میگیرد. به هر سازی که نزدیک میشدم انگار دکمهی نامرئی ضبط صوتی را روشن کردم و آن آقا مثل ویکیپدیای سخن گو، آن هارا برایم توضیح میداد.
شاید اگر میدانست من سازم را از همان بدو ورود انتخاب کردم اینقدر گلوکزهایش راحت خرج نمیکرد. اما چرا من با او اینکار را میکردم؟ آیا کرم داشتم؟ نمیدانم. شاید داشتم اما برای خودم! روحیهی کنجکاوم نمیگذاشت ندیده و نشنیده از بقیه گزینهها چشمپوشی کنم. پس او ادامه میداد، منم ادامه دادم.
از کنار ویالون سلهایی که بر صندلیهای خود تکیه داده بودند گذشتم. سری به رفقای درامز زدم که جمعشون در کنار هم جمع بود و خود به تنهایی یک خانواده بودند. ویالون، سنتور، فلوتها را از نظر گذراندم که مثل زیبای خفته در جعبههایشان خوابیده بودند و گیتارهایی که حتی از رنگهایشان هم حس خاکی و دوستانه بودن میگرفتی و … اما پیانو آن گوشه تنها بود و دم از تنهایی نمیزد. تنهایی که به تنهایی کامل بود…
نمیدانم در ذهن من ۵ساله چه میگذشت ولی قطعا حضور پررنگ تام و جری در انتخاب ساز من بیتاثیر نبود. صحنه های فرار جری از تام و دیدن سکانسی که بعد از پیانو نوازی تام، چه جنگی در درون ساز به راه میافتد من را به وجد می آورد و این مکانیزم پیچیده کنجکاوی من را به بازی میگرفت. یا شاید با خودم میگفتم به صدا در آوردن این ساز می تواند با راندن سفینه فضایی برابری کند؟ چه فرقی بود ؟ مگر غیر از به کار گرفتن دست ها و پاها و چشم ها و بعد هم انفجار نتها و رفتن به حال و هوای فضایی بود؟!
در هر صورت هرچه که بود اما یک علت را خوب یادم است. آن ساز باشکوه بود و این نکتهای نبود که به راحتی از زیر دست آدم در برود!
حالا چرا پیانو ؟
امشب همه خونه ی ما!
شاید خیلیها این را نکته ای منفی تلقی کنند و ساز های گرمی مثل گیتار را بپسنند که در جمع دوستان ، کنار آتش باهم بزنید و بخوانید؛ یا شاید دوست داشته باشید در برنامه های مدرسه فعالیت های هنری انجام دهید و…
اما بنظر من پیانو ساز مغروریه! میگه اگر میخوای صدای منو بشنوی باید بهاشو بپردازی. بیا و مهمون خونهی من شو تا تمام و کمال ازت پذیرایی کنم. و این خصلت جالبیه که پیانو داره.
هرچند که اگر روزی قصد سفر گرفتید باید با آن خدافظی کنید و خود را در آغوش سازهای غریبه بیاندازید… 🙂
راحت الحلقوم
پیانو نوازندهاش را لوس میکند. میگوید تو فقط تصمیم بگیر بزن، صندلی هم حتی برایت میآورم تا مبادا اذیت بشی !
اما شنیده ام مثلا خانواده فلوتها با نوازنده هایشان قرداد هایی بستند. آن ها باید شش های خود را تقویت می کردند تا نت های پیچیده تری بنوازنند یا مثلا دف نوازان برای جلوگیری از خواب رفتن دستان و استفاده طولانیتر از ساز باید ماهیچههای خود را تقویت کنند.
او حتی خیلی از مغز شما کار نمیکشد. یعنی چرا، میکشد! دست و پا و چشم و صدا شما را درگیر میکند اما مادامی که قوانین اولیه به خاطر داشته باشید، دیگر تغییر نخواهند کرد. شنیده ام ویولونیستها با تغییر ساز دچار چالش هایی برای انگشت گذاری و میزان فشار آن میشوند.
کلاسیک یا سنتی؟
پیانو این «یا» را پاک کرده و بجای آن برایتان «و» مینویسد و شما را از انتخاب بزرگ ترین دوراهی زندگیتان راحت میکند. شاید اکثرا آن را با قطعههای کلاسیکاش به یاد بیاورند اما این ساز توانایی نواختن قطعههای سنتی با صدایی گوشنواز را به همراه دارد.
بابا گرونههه !!
قبول دارم. خرید این ساز می تواند برای علاقمندان به یادگیری آن کمی چالش برانگیز باشد. اما این ساز طیف های مختلف قیمت و اندازه را دارد که حتی دردسر جا دادن هم در خانه قابل حل باشد.
آرزو به دل نمون…
لذت همخوانی با دوستان تراپی مجانی است که یک جان به جان های شما اضافه میکند. و چقدر خوب است که هنگام نواختن ساز، این لذت از خودتان دریغ نشود. همچنین انجام دادن چندین فعالیت همزمان شما را ورزیده میکند و تمرکز را در فعالیتهای رومزه بالا میبرد.
به اونور نگاه نکن !
فکر کنید در سالن اجرا منتظر نشستید تا پردهها بالا برود. قلب شما یک تکنوازی چشم گیر در کل بدنتان راه انداخته و خون شما چنان به وجد آماده که تصمیم گرفته به صورت نبض برای قلبتان ریتم بگیرد تا مبادا لحظهای از اجرا دست بکشد! و اما شما کلافه شدید. سعی میکنید با نفس های عمیق مثل رهبر ارکستر پایان اجرا را اعلام کنید اما نتیجه ای حاصل نمیشود. چرا! تا حدودی حاصل میشود اما طولی نمیکشد که تمام تلاش هایتان سوخت میشود؛ چون همان موقع پرده ها تصمیم میگیرند بالا بروند !
نوازنده ها تمام توان خود را به کار میبندند تا جمعیت را گشتالت در نظر بگیرند و زیاد وارد جزئیات نشوند پس با نتهای خود مشغول میشوند یا به زمین یا آسمان چشم میدوزند. اما چشم ها بازیگوش هستند و هر آن ممکن است حین اجرا منطق را قال بگذارند و به جمعیت زل بزنند تا بعد از ترس زهرترک شوند!
اما پیانو همانند شاهزادهای خوشتیپ دست شما را در مهمونی شلوغ میگیرد و میگوید: به من نگاه کن هر چه نیاز داری اینجاست ! و بعد شما آن گوشه صحنه با نت های خود مشغول میشوید و مادامی که دیگر نوازندهها با با همساز های خود همنوازی می کنند ، شما رقص دو نفره خودتان را انجام میدهید.
پ ن : این مزیت در مهمانی های خانگی هم برقرار است چون در هرصورت پیانو هیچ وقت روبه جمعیت قرارداده نمیشود.
امیدوارم روزی برسد که در کنار تراشه زبان جناب ایلان ماسک، تراشهای هم برای یادگیری همه ی آلات موسیقی اختراع شود تا آدمها همانطور که این ساز های نازنین را مینوازنند ، بتوانند روح خود را نیز بیشتر نوازش کنند. اما تا آن روز فعلا به همین رفیق قدیمی بسنده میکنم … 🙂
12 دیدگاه روشن نت های زندگی
همیشه برای جریان شناختی یک نویسنده و فهمیدن آنچه در ذهنش میگذرد یم نوشته کافی نیست.
و البته که یک بار خواندن هم.
این بار به سبک تحلیل فرویدی نوشته ها را خواندم تا شروع به یادگیریاش کنم.
چند بار بخوان. از اول، از وسط و از آخر. و دوباره سعی کن تداعی واژگان را به یاد بیاوری. چند روز فاصله. دوباره خواندن و سپس راه رفتن و فکر کردن در مورد کلمات و منظور نویسنده.
وقتی چنین کردم مخم سوت کشید.
مگر ممکن بود نکات به این مهمی را جا انداخته بوده باشم.
در آخرش اشاره کردی که به دنبال وسیلهای هستی که به وسیله آن انسانها بتوانند روح خودشان را بیشتر نوازش دهند. فکر کنم دو مورد میشناسم: «یک همنشنین خوب و یک گفتگوی حسابی»
برگشتم به اول متن. اشاره کردی بودی که هیچ وقت با تنهاییات مشکل نداشتی اما نوشته چیز دیگری را نشان میدهد: «یه مکانیسم انکار حرفهای»
مثل اینکه بهتت زده بوده. هم از مکان جدید و هم از آدمای جدید. تا اینکه اون دختره میاد و پیشنهاد دکتربازی میده. دیگه از دکتربازی نگم که خودت میدونی از دوسالگی به بعد بچهها چرا عاشق دکتربازی میشن.
شاید هنوز این بهت رهات نکرده. شاید اصلا بهتهایی باشن که هیچ آدمی را رها نکن. شاید اصلا بهتها میان که به ما چیز بیاموزن اما ما با یه مکانیسم انکار هلشون میدیم ته ناخودآگاه.
هنوز سردرگمم. شاید زندگی را نه تنها باید مثل یه پیانو دید بلکه باید مثل یک پیانو هم زندگی کرد. یعنی به خوب و بدش، بالا و پایینیهاش نگاه مثبت داشت.
اصلا شاید سیاه و سفیدی بیمعناست و اینها برچسبهایی هستند که ما انسانها به همه چیز زدیم.
دیگه شورش دراومده. اینقدر این جامعهی کوفتی را دورنی سازی کردم دیگه نمیتونم تشخیص بدم کجای باورهایم خودمم و کجاش را این جامعه کرده تو مخمم.
میخواهم فرار کنم. فکر کنم فقط تو در انکار گیر نیافتادی بلکه همهی ما در انکاریم. آنقدر درگیر آلودگی هوا، افزایش جمعیت و افزایش دمای کره زمین و سوراخ شدن اوزون شدهایم که یادمان رفته مسئلهی اصلی چیست؟ آنقدر از راه اصلی دوریم که نمیدانیم حتی سوال اصلی چیست؟
به راستی سوال اصلی چیست؟
قبل از هرچیز دوست دارم بگم واقعا چسبید که دوباره وقت گذاشتی و با این دقت متنم رو خوندی و تحلیلتو گفتی🤩🙏
و دربارهی انکار توی این مورد میتونم بگم یکسری چیزهارو تا وقتی نداشته باشی، نمیدونی داشتنش چه طعمی داره. و نعمت دوستی با همسالان چیزی بود که تا اون موقع به این شکل تجربه نکرده بودم.
و کامنتت خودش یه نوشته و تلنگر بود که من واقعا از خوندش لذت بردم.
خب خب ، اول از همه بگو ببینم
چطورییی پچگیاتو انقدر دقیق یادتهههه 😭
وایی آیناز بعضیهاشون انگار برای دیروزه اصلا 😂هر وقت فکر میکنم این همه سال گذشته، یک فروپاشی ریزی تجربه میکنم 😀😂🤦🏻♀️
«قلب شما یه تکنوازی چشم گیر در کل بدنتان راه انداخته»چقققدر تشبیه به جایی بود 😂🤩 پیانو واسه من شبیه یه مادره،مادر ساز ها. هر سازی هم بلد باشی وقتی میری سراغ پیانو یادگرفتن، تو و ذهنیت موسیقیاییت رو تغییر میده
خانم ناناعت ، بسیار خوشحال شدم از کامنتتون😁❤️
اره.اون تک نوازی واقعا بد دردیه موقع اجرا 😂 دیدگاه مادر ساز ها خیلی جالبه🤩👏🏻
راستی ۲تا سوال ! خودت استرس اجرا رو چطور کنترل میکنی ؟
و تا حالا با عوض کردن ویالونت برای انگشت گذاری به چالش خوردی؟
یه ذره سوال دومو متوجه نشدم. تغیر پوزیسیون های ویالون رو میگی یا تطابق انگشت ها توی یه ساز دیگه رو منظورت هست؟
راجع به سوال اولت هم راستش من چون از نه سالگی خیلی کنسرت اموزشی و عیر اموزشی و رسیتال میرفتم معمولا اون استرس اول رو الان ندارم.ولی بدون استرس هم نیستم. استرسه معمپلا خودشو با جبران افراطی و زیادی تمرین کردن نشون میده😂🤦🏻♀️ استرسع رو کنترلش نمیکنم،استرسه رو میکِشمش😂🌚
کلی منظورمه. اگر مثلا یه ویالون دیگه غیر ویالون خودت بخوای امتحان کنی که سایزش فرق داشته باشه ، به چالش میخوری اون اولش برای نواختن ؟
اره.تجربه هم خیلی کمک کننده است واقعا .
اینکه استرس رو میکِشی عالییی بود 🤣🤣🤣
من وقتی داشتم مربی گری ویالون رو یاد میگرفتم بهم یه ساز دو چهارم داده بودن تا کل اموزش رو یه بار با اون ساز ازم امتخان بگیرن . حقیقتا نه تنها انگشت گذاری سخت بود بلکه اصن به سخته میشد روی شونه نگهش داشت😂💔
عالییی بود 🤣🤣
خیلی ممنون از پاسخدهی کامل و جامع شما 😁❤️
نعمت یک پدر و مادر دغدغهمند و کوشا که برای صلاح فرزند خود میجنگند، با هیچ نعمتی برابری نمیکند. برابری که چه عرض کنم. مثل و مانند ندارد.
و اما پیانو. پیشنهاد میکنم برای صدق کلام خود فیلم Keys to the Heart را تماشا کنید.
در باب مقایسه سازها با یکدیگر به نظرم نباید سازها را با هم مقایسه کرد. هر ساز جای خود را دارد. مقایسه بیهوده است وقتی همگی جز یک خانوادهاند.
ممنون از تام و جری. و ممنون از شما، بابت طنز کلام و روشنی که در روایت خاطره خود داشتید. نوشیدنی و چشیدنی بود، چه برسد به خواندنی!
موافقم! هر ساز یک پنجره به دنیاهای مختلفی از احساسات باز میکنه. ممنون از پیشنهاد فیلم. در لیست دیدنی ها قرار گرفت 😁 و ممنون از دلگرمی !