آنکه پیروز میشود
تمام میشود
آنکه میبازد
آغاز میشود
محمود فلکی از «واژگان تاریک»
من: از ادبیات متنفرم!!! چون منطق نداره، چون حرفش با عملش یکی نیست.
مامانم: حالا یه نمرهی بد گرفتن که این حرفارو نداره!
من: وضع من برای ادبیات همیشه همین بوده. الان جمله «من امروز به بازار میروم» بالاخره زمانه حاله یا آینده؟
مامانم: خب مگه خانم میم نگفت هرجا «می» دیدی …
من: خودت امروز ساعت ۱۱ با تلفن حرف زدی، گفتی: « امروز میرم بیرون» درحالی که ۵ قرار داشتی. پس دربارهی آینده حرف میزدی!
مامانم: خب مکالمات روزمره با نوشتار فرق داره …
من: خب من از کجا باید فرقشو بفهمم؟ الان بالاخره «مینوشید» زمانش چی شد ؟ من میتونم بگم «او چای مینوشید» یا بجاش بگم « شما چای مینوشید؟»
مامانم: …
همیشه برای امتحانهای ادبیات من فقط یک دانش آموز نبودم؛ پیاده نظامی بودم که لقمهی بزرگ تر از دهان خود برداشته! فکر کرده بود میتواند مثل بقیه درسها همونقدر که پول میدهد، آش دریافت کند. اما حیف که برای این درس کیسه، کیسه طلا خرج کردن هم کافی نبود…
هر چقدر بیشتر میخواندم، بیشتر میفهمیدم که نمیفهمم. کتابهای «بخوانیم» و «بنویسم» شبهای امتحان همانند بختکی به جونم میافتادند و من هرچقدر سعی در حل کردن آنها در وجودم داشتم، نمیشد که نمیشد که نمیشد…
سالهای اول تحصیلم ادبیات نقش پررنگی در زندگیم نداشت و ضعف شدیدم در این درس به چشم نمیآمد، اما با گذشت سالها و جدیتر شدن درسها، مشکلات من هم در این درس رنگ جدی بودن به خود میگرفت. شاید بگویید: «خب مگر همه باید در همه چیز بهترین باشند ؟» یا مثلا «همه نقاط ضعف و قوت خود را دارند» و … پدر و مادر من همچون ذکر، این کلمات را برایم روزانه تکرار میکردند اما گوش من به این حرفها بدهکار نبود. بعد از ۱۰ سال تقریبا اولین بار بود که متوجه شدم دنیا ممکن است همیشه آنطور که من می خواهم نچرخد و این برایم دردناک بود و قبول آن بسی سخت …
پس دست و پا زدم و کم کم داشتم به غرق شدن عادت میکردم ، به یک درماندگی آموخته شده، رسیدن به این نتیجه که این درس برای من نیست، تا اینکه درکلاس پنجم ورق برگشت … شاید خیلی آروم و کند برگشت، ولی مهم اینکه برگشت!
از همون روز اول کلاس پنجم فهمیدم خانم میم فقط یک معلم نیست که بیاید درس بدهد، یک حقوق ناچیزی هم بگیرد و بعد دمش را روی کولش بگذارد و برود. او آمده بود از خمیرهای ناپختهی ما کیک بپزد، بالاخره یکی آمده بود که در کنار آموزش، پرورش هم انجام بدهد و او آمده بود که … انقلاب کند!
تنها نکتهای که آن روزها باک روانیام را پر نگه میداشت، تنوع کلاسهای خانم میم بود. در درسهای دیگر بالاخره میتوانستم حرفی برای زدن داشته باشم و اعتبار خودم را جلوی خانم میم حفظ کنم، چون نظرش بهشدت برایم مهم بود. اما متاسفانه این اثر تباین زهر خود را میریخت و باعث میشد با گرفتن نمرات بهتر در دروس دیگر، ضعف من در ادبیات بیشتر به چشم بیاید. همین موضوع باعث شد تا خانم میم یک صحبت خصوصی با مادرم در جلسه ی اولیا و مربیان داشته باشد و نتیجهی صحبت آنها، با اصرارهای فراوان مادر من، به یک جلسه کلاس خصوصی با خود شخص شخیص خانم میم ختم شد. بعد از شنیدن این خبر احساسهای مختلفی را تجربه کردم؛ نمیدانم چه با خودم فکر میکردم اما دوست داشتم به عنوان اولین قرار ملاقات با هویت بهتری وارد میشدم اما از طرفی در پوست خود نمیگنجیدم که تنها و اولین نفری بودم که قرار بود خانم میم را در خانهی خودش تنها ملاقات کنم. جایی در کتاب «پیاده نظام در پیانو» شخصیت اصلی داستان گفت که نمیتواند معلمان را در هویت دیگری غیر از معلمی تصور کند. و برای من هم همینطور بود. غیر از مباحث کلاسی، دربارهی چه چیز هایی حرف میزند؟ چگونه لباس میپوشد؟ کجا زندگی میکند و …
همه چیز از همان تک جلسه شروع شد. با مبحث تشخیص فعل شروع کردیم و چیزی نگذشته بود که حدسهای خانم میم به واقعیت بدل شد؛ چون او یک روانشناس درون داشت. از همان روزهای اول به ذهن مهندسی من پی برد و فهمید که فقط با چهارچوب و قانون و قواعد است که من میتوانم با اطمینان قدم بردارم. فرقی ندارد این قواعد چقدر سخت و پیچیده باشند، تا وقتی باشند، خیال من راحت بود و من را از حواشی دور نگه میداشت؛ پس اول دو لیوان بزرگ چایی آورد و بعد به من روش ریشهگیری فعل را آموخت و آن شب چنان با بازی و خنده گذشت که خاطره و تاثیر آن تا سالها برای من ماند. یادم است در روزهای بعد از آن یا حتی با عوض شدن مقطع، جزو معدود افرادی بودم که این مبحث را عمیق یاد گرفته بود.
خانم میم ذره ذره تاثیرات خود را روی دانش آموزانش میگذاشت و هیچ وقت مارا مجبور به انجام هیچ کاری نمیکرد. شاید هرچند هفته یک بار یک تکلیف کلی میگفت تا صدای اعتراض خانوادهها بلند نشود. چون بعضی از خانوادههای ایرانی میزان تاثیرگزاری و اقتدار معلم را در میزان مشق دادن او میسنجدیدند. شاید اگر بیشتر در زندگی بچههایشان دقت میکردند ، متوجه میشدند که دیگر دانش آموزان، قلم و کتاب را محدود به درس و مشق نمیدانند؛ حال، کتاب عضوی جدانشدنی از ما شده بود. دیگر کلاسهای املا و انشا به بطالت نمیگذشت . تصمیم گرفته بودیم کتاب های «رولد دال» را با یکدیگر همخوانی کنیم و بعد تک تک بچه ها باید نظریه پردازی میکردند. دیگر به نقطهای رسیده بودیم که در ایده و نظریهپردازی با یکدیگر رقابت میکردیم و حتی درونگراترین شاگرد کلاس هم از شرکت در بحثهای کلاسی لذت میبرد. مثلا یک روز از طرف مدرسه به بازدید «خانه باقری ها» رفتیم و پس از اتمام کار، خانم میم بر روی زمین نشست و همهی دانش آموزان حلقه وار به دور او نشستند و او یکی از آن جلسات ناب کتاب خوانی با کتاب «انگشت جادویی» رولد دال را برگزار کرد.
هر کسی کتاب بیشتری خوانده بود، ذهن رنگینتری داشت و حرف بیشتری برای گفتن ! پس اکثر بچه ها کم کم به صورت خودجوش تصمیم گرفتند وارد دنیای جذاب کتابها شوند. به واسطهی همین کتابها و صحبتها ذهن بچهها پویاتر شده بود و کلاسهای انشا به یکی از بحث برانگیز ترین کلاس ها! خود خانم میم هم سرکلاس، همزمان با ما به نوشتن مشغول میشد و همین روحیهی بچهها را بالا میبرد .
اولین انشای من: امروز به پارک رفتهام. از هوای آفتابی لذت میبرم و به پرندگان در آسمان نگاه میکنم. هوا پاکیزه است و …
پس از پایان انشا، خانم میم با نهایت ظرافت انشاها را نقد میکرد و به من گفت مثل یک کاراگاه مخفی که دارد گزارش روزانه به رییساش تحویل میدهد، مینویسم (او حتی در صحبتهای روزمرهاش از کلی تشبیههای جالب استفاده میکرد) و باید سعی کنم از آرایههای بیشتری استفاده کنم. همین باعث شد بیش تر خود را در دنیای کتابها غرق کنم تا نثرهای مختلف در من ته نشین شود. دیگر نوشتهها محدود به دوران مدرسه و زنگ انشا نبودند. نوشتن راهی بود برای خلوت کردن، خلق کردن، زندگی کردن …
او همچنین از قدرت شعر غافل نماند و ما تک تک شعرهای کتاب و همچنین غزل شماره ۱۹۴ و ۶۳۶ و … با جان و دل میبلعیدیم و درنهایت آنها را با خلاقیت خودمان به صورت یک نمایش درآورده و برای خانوادهها اجرا کردیم.
در قسمتی از کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک»، پاندای بزرگ میپرسد: « کدومش مهم تره، سفر یا مقصد؟» و اژدهای کوچک میگوید: «همسفر.» همیشه به گذشته که نگاه میکنم متوجه حضور پررنگ همسفران خوبم در مسیر زندگیام میشوم و شاید سرنوشت طوری رقم بخورد که دیگر فیزیکی آنها را در کنار خود نیابی، اما حضور گرم آنها را همیشه در قلب خود خواهی داشت و خانم میم یکی از این همسفرها بود. در متنهای دیگر حتما به حضور همسفران دیگرم اشاره میکنم و خواهم گفت که چگونه مثل انیمشن «up» هرکدام بادکنکی به سقف خانهی من وصل کردند تا من راحت تر این مسیر پر از فراز و نشیب را بالا بروم.
8 دیدگاه روشن شکست های دوست داشتنی من
دوباره یه دور نوشتهها را خوندم تا بیشتر با جریان فکرت و سمت و سوی ناخودآگاهت آشنا بشم.
در عین تمام رورراستیها از خودت کمی دلخور هستی. در دو نوشته «گودال» و «شاید یه روزی» این مورد موج میخورد.
شاید بگی که همین طوری شعر گفتم و همین طوری نوشتم اما تو که میدونی فروید میگه: «هیچی همین طوری نیست.» در مورد Freudian slip جستجو کن و بخون.
شاید بهترین مسیر را در زندگی ات آغاز کردی: «نوشتن»
با خودت قرار بذار که بنویسی و منتشر کنی. وقتی در باب نوشتن در فشار باشی ناخودآگاهت چیزهایی را رو خواهد کرد که از دیدنشان در عجب خواهی ماند.
ناخودآگاه تا در فشار نباشد از ظلمت خود چیزی رو نمیکند.
موافقم. «نوشتن» تجربه لذتبخشیه که خیلی وقت بود از خودم دریغ کرده بودم و الان خوشحالم دوباره به اون دوران برگشتم.
این جمله هم «ناخودآگاه تا در فشار نباشد از ظلمت خود چیزی رو نمیکند.» خیلی قشنگ بود ✨ ومن رو یاد این جمله انداخت:«درد خودآگاه، آرزوی ناخودآگاه ماست.»
بهههه میبینم که سایتی برا خودت راه انداختی با مطالب خاطر انگیز 🤌🏻
بلی بلی 😁 چقدر خوشنودم و همچنین جالب انگیزه باهم این خاطره هارو زندگی کردیم🥲❤️
کاش منم جزو کلاس خانم باقری ها بودم🥲 راستش تعجب کردم وقتی اول نوشته رو خوندم،چون وقتی توی سایتت یه چرخ زدم واقعا جذبش شدم😍
اره واقعا! قطعا مثل من برات کلاس بهیادموندنیای میشد🥲 ✨ و همچنین خییلی ممنون از انگیزه 😁😅❤️
تنها یک ذهن هنرمند میتواند از هنر با هنر بگوید و بنویسید.
تشبیههای این مطلب را دوست داشتم. برای مثال: «او آمده بود تا خمیرهای ناپخته ما را بپزد.»
ترکیبهای گوناگون وصفی و اضافی خوبی استفاده شده بود که توجه خواننده را به متن جلب میکرد.
خدا چنین معلمهایی را حفظ کند. خانم میم یک معلم واقعی بوده است.
اشارات به جملات بیرون از نوشته و منبعدادن از کتابهای دیگر بسیار زیبا و خواندنی بود.
منتظر خواندن از سایر همسفرین هستم.
خدا هم چنین دوستانی را حفظ کند😁 با تشکر از حمایت شما دوست عزیز