زندگی روی دیوار چنین است. یا زینتت میکنند همچو قاب، گیر افتاده در گذشته، یادآور لحظههای شیرین؛ یا شغلی برایت دستوپا میکنند. جاری در لحظه، یادآور دقایق زندگی. پاندول بودن هم عالمی دارد. از چپ شروع کردم و به راست هدایت شدم. بعدش اینقدر خوشم آمد که مسیر زندگی را چنین بنا کردم. کودک درونم کیفش کوک است. ساعتها تاب بازی میکند. چپ، راست چپ، راست والد درونم اما مثل تمامی والدین نگران است. موقعیت را جور دیگر …
برچسب: شعر
روزی خواب دیدم… . دیدم که در جنگل بیلی پیدا کردم. چه کسی رهایش کرده بود؟ نمیدانم. با آن بی جانیاش، انگار در واپسین لحظات فریاد میزد. «از من استفاده کن.» او به من نیاز داشت …
من کشیدم تو کشیدی. تسلیم ناپذیر بودیم ما. بازی قدرت راه انداخته بودیم ما. چه شد؟ که برد؟ آخر معلوم نشد. عاشق طنابکشی بودیم ما. …
شاید یک روزی رویایی شوم در خواب هایت، ذهن مشغولیای در بیداریها. شاید یک روزی زنی شوم با چمدان، نشسته در ایستگاه، آماده برای همسفر شدن با تو. زنی که میخندد، زنی که میخنداندت. شاید یک …
آخرین دیدگاهها