خبرت هست که خلقی زغمت بیخبرند حال افتاده نداند که نیفتد باری «سعدی، غزل شماره ۵۶۰» این بیت وصف روزگار کرمهای شبتابه. از اون آدمایی که تا وقتی روزه و خوشی، هستند، حضورشون رو حس میکنی اما شاید پررنگ نباشن. آخه میدونی بندهخداها جثهشون کوچیکه اما فکرهای بزرگی در سر دارن. یا شاید غم؟ امان از اون روزی که غم بر روزگار تو سایه بندازه، صدشونو برات میذارن که تنهایی رو در تاریکی حس نکنی. از اون رفیق روزهای سخت …
برچسب: داستانک
⚫: چی میبینی؟ ⚪: یه جنگل. ⚫: چه رنگیه؟ ⚪: سبز، خیلی سبز. تو چی میبینی؟ ⚫: یه ویرانه. ⚪: چه رنگیه؟ ⚫: بیرنگ، خیلی بیرنگ. ⚪: اونجا درختی هم هست؟ ⚫: آره، یدونه. میوههاش رنگیه. …
پک محکمی به سیگارش زد و به آن مه دودی نگریست. مردمکهایش با ما سخن نمیگفتند. حکایت از سوی چشمانش نمیدانند. فقط حس ششم بود که میگفت او در این لحظه و اینجا زندگی نمیکند. شخص …
آخرین دیدگاهها