درباره من

هیچ وقت فکرش رو نمی کردم درباره‌ی «من» نوشتن اینقدر سخت باشه. ازکجا شروع کنم؟ کجا تموم کنم؟

پس گفتم چطوره «یک روز با من» رو داشته باشیم. شاید اینطوری گفتنش راحت تر بشه… .

صبح

شنیدم اون قدیم‌ندیم‌ها آدما دو دسته می‌شدن. یکی شکارچی‌هایی که کله‌ی سحر می‌رفتن دنبال یه لقمه نون و یکی نگهبان‌هایی که شب‌ها مواظب بودن بهشون حمله نشه. مثل اینکه روش زندگی این آدماها طی تکامل ادامه پیدا کرده و نتیجه‌اش شده آدم‌های سحرخیز و شب‌بیدار.

این تنها دلیل منطقی بود که تا الان تونستم برای قیافه‌ی فرانکشتاینی ۶ صبحم پیدا کنم! ولی انصافا هیچی مثل سکوت شب وقتی همه چیز روی حالت اسلوموشنه نمی‌شه.

صبحونه

آیا شما از صبحونه خوردن لذت می‌برید؟ چی می‌شد اگر دنیا تصمیم می‌گرفت ساعت کاریشو چند ساعت دیرتر (مثلا ۱۰) شروع کنه؟ البته وجود یک قاچ پیتزا سرد (بعله! پیتزای صبحونه، سردش می‌چسبه.) می‌تونه انگیزه‌ای باشه برای صبح زود بلند شدن.

اما در غیراین‌صورت خودتونو تصور کنید که یک جراح معدتونو دوخته و یک خفت‌گیر گلوتونو گرفته و قصد داره یک لقمه رو به زور در دهان شما بچپونه! هرچند که با خوردن اولین لقمه انگار این طلسم بی‌اشتهایی شکسته می‌شه و شما هر روز صبح قراره گول این شوخی مسخره رو بخورید.

بیرون

بعضی اوقات واقعا دلم برای مدرسه با اون مانتوهای کارمندی و از مد افتاده‌اش که بیش‌تر به درد هالووین می‌خوره تنگ می‌شه. چون اونطوری مجبور نبودم هر روز به این فکر کنم که برای دانشگاه چی باید بپوشم؟

هرچند همین الانم همچنین برنامه‌ای رو پیاده کردم. مفید و مختصر! ۲دست مانتو حراست‌پسند.

توجه: این حالت برای بیرون رفتن به قصد تفریح یا مهمونی و… صدق نمیکنه. چون هر روز نیست.

یادگیری

خب واقعا محیط‌های آموزشی رو دوست دارم و به‌نظرم جزو اون جاهایی هست که بودن توی اونجا و قوانینشو خوب بلدم.

در کل از یادگیری در هر زمینه‌ای استقبال می‌کنم.

یک نگاه گذرا به زندگیم فکرکنم بیان‌گراین موضوع باشه :

کلاس نقاشی، پیانو،سلفژ، آشپزی، شنا، والیبال، بستکبال، اسکیت، شطرنج، انگلیسی، آلمانی و…

بعضی اوقات دوست داشتم نسخه‌های مختلفی از من وجود داشت. نسخه‌هایی که می‌تونست هرکدوم از این شاخه‌هارو به صورت حرفه‌ای زندگی کنه. مثلا چشم‌هاتونو ببندید و یک روزِ زندگی یک پیانیست یا یک ورزشکار رو تصور کنید. چی میاد به ذهنتون؟

خب به عنوان یک انسان تک‌ نسخه سعیم رو کردم که چندتا هندونه رو باهم بردارم و تا حدودی جواب داد. هرچند با امتحان بعضی چیزها فهمیدم اصلا آدم اون کار نیستم.

مثلا درکل شخصیت ورزشی‌ای نبودم و لم دادن روی تخت و کتاب خوندن/ فیلم دیدن رو ترجیح می‌دم. اما برای قضیه سلامتی باید یک رشته‌ای رو بالاخره انتخاب می‌کردم. و همچنین باور راسخ به این اصل که «اگر داری انجامش میدی، خوب انجامش بده.»

پس رشته‌های مختلف رو امتحان کردم:

والیبال و بسکتبال: فکر کنم همون جلسات اول بود که فهمیدم توپی که این چنین بی‌رحمانه به طرف صورتم حمله‌ور می‌شه یا تنه‌هایی که توی بستکبال به هم می‌زنیم رو نمی‌تونم تحمل کنم. تازه خطر برگشتن انگشتان هم بود که اگر اتفاق میوفتاد تا مدت‌ها پیانو و نقاشی تعطیل می‌شد. پس به فراموشی سپرده شدن و فقط بعضی اوقات در مدرسه مجبور به شرکت در این میدون جنگ می‌شدم.

خدا پدر توپ بدمینتون رو بیامرزه. چه موجود دوست داشتنی‌ای بود زنگ‌های ورزش.

اسکیت: یکم زیادی تعادلی بود و به روحیات غیرریسک‌پذیر من برای از دست دادن پا یا دست نمی‌خورد.

شنا: بالاخره ورزش موردعلاقه‌ام رو پیدا کردم. تا حد زیادی امن و بدون حضور هیچ توپ مزاحمی. به همین تا شرکت در مسابقات استانی ادامه پیدا کرد.

پیانو‌، سلفژ، آشپزی: لطیف‌ترین و حال‌خوب‌کن ترین کلاس‌هایی که شرکت کردم. بسی پیشنهاد می‌کنم.

انگلیسی و آلمانی: ضروری‌ترین (مخصوصا انگلیسی) و جالب‌ترین کلاس‌هایی که شرکت کردم.

دانشگاه

رشته‌ی دبیرستانم تجربی بود که واقعا دوست‌داشتنی بود.

اما خب همونطور که می‌دونید هر رشته‌ای موجی داره و قایقی برای سوار شدن!

منم تا مدت‌ها سوار این قایق‌ها بودم. پس فکر کردم نهایتِ این مسیر تحصیلی قراره به پزشکی، دندون، دارو یا پیراپزشکی‌ ختم بشه.

یک جمله‌ای بود که می‌گفت: «باید گم بشی تا بتونی خودتو دوباره پیدا کنی.» و فکر کنم برای من همین اتفاق افتاد.

زمانی هست که به خودت میای و می‌بینی دراجتماع غرق شدی. دیگه اینقدر هم‌رنگ جمعیت شدی که رنگ خودت یادت رفته. تا اینکه بلای کرونا بر ما انسان‌ها نازل میشه. مجبور میشی تا مدت‌ها بری تو غارت تا از آسیب در امان بمونی. اون‌وقت صدای درونت که خیلی وقت بود نادیده‌اش می‌گرفتی، روز به روز بلندتر میشه و خب تا تا زمانی ادامه پیدا می‌کنه که… دیگه نمی‌تونی نادیده‌اش بگیری.

می‌فهمی کمک کردن به آدم‌هارو دوست داری اما نه از راه جسمی. اون چیزی که دنبالشی ارتباط با خود آدم‌هاست؛ پس کم‌کم میری دنبال سرچ کردن. اولش سردگمی و اضطراب داره چون ناشناخته‌ها همیشه ترسناک‌اند و چه چیزی ترسناک‌تر از یک آینده نامعلوم تحصیلی؟

بعدش مرحله‌ی چشمِ دل باز شدنه. وقتی که سوار قایق جدیدی می‌شی و بعد می‌فهمی چقدر داره خوش می‌گذره!

این مسیری بود که من طی کردم. از تجربی رسیدم به روان‌شناسی و خیلی خوشحالم که این رشته‌ی داشنگاهی، شناوره و ورود به اون، از تجربی و انسانی امکان‌پذیره.

اگر مثل من عاشق زیست هستید (و اصلا برای همین تجربی رو انتخاب کردید) نیازی نیست با این دوست عزیز خدافظی کنید. چون بازهم نیازش خواهی داشت.

اگر بخوام در وصف این رشته اینجا براتون بگم بیش‌تر میشه «درباره‌ی روان‌شناسی» تا «درباره‌ی من» چون اینقدری تعریف‌کردنی داره که بخوام صفحه‌ها درباره‌اش بنویسم.

آدم‌ها

خب از همون موقع که به همراه یکی از دوستام مسئول کتابخونه… بخشید یه قفسه شدم… فهمیدم به آدم‌ها علاقه دارم.

همه‌چیز از کلاس هفتم شروع شد، وقتی معلم اجتماعی‌مون تصمیم گرفت علاوه بر کتابخونه‌ی رسمی مدرسه، یه قفسه‌ی کوچیک تو کلاس برای کتاب‌های داستانی درست کنه. من که شیفته‌ی ادبیات داستانی بودم، داوطلب شدم مسئولیتش رو قبول کنم. این شد که من و یکی از دوست‌هام شدیم مسئول قفسه‌ی کلاسی.

هر هفته، نوبتی زنگ تفریح‌ها کنار قفسه می‌ایستادیم، کتاب‌ها رو ثبت می‌کردیم و با بچه‌ها درباره‌ی کتاب‌هاشون حرف می‌زدیم. شاید این کار باعث می‌شد از جمع ۹ نفره‌ی دوستام که گوشه‌ی حیاط روی سکو جمع می‌شدن، دور بمونم، اما به جاش دوستی با اکثر بچه‌های سه پایه‌ی مدرسه رو به دست آوردم. هر بار کسی برای امانت گرفتن یا برگردوندن کتاب می‌اومد، باهاش حرف می‌زدم، نظرش رو درباره‌ی کتاب می‌پرسیدم، و از همونجا بود که فهمیدم انسان‌ها چقدر موجودات جالبی هستن؛ این که چطور می‌تونن به یه چیز نگاه کنن و انقدر متفاوت درکش کنن، برای من حیرت‌انگیز بود.

کم‌کم قفسه‌ی کوچیکمون رونق گرفت. بچه‌ها شروع کردن به اهدای کتاب‌هاشون، و از یه قفسه‌ی ساده رسیدیم به چندین قفسه‌ی پر. تعداد بازدیدکننده‌ها بیشتر شد و من هر روز بیشتر به وجد می‌اومدم.

سال‌های بعد، تو دبیرستان، باز هم مسئول کتابخونه شدم، ولی این بار با یه کتابخونه‌ی بزرگ و مجهز سر و کار داشتم که کتاب‌هاش دسته‌بندی ژانری داشت. اما راستش، هیچ‌چیز جای اون قفسه‌ی کوچیک کلاسی رو نمی‌گرفت؛ یه گوشه‌ی دنج و صمیمی که هر کتابش یه داستان و یه خاطره داشت.

برگشت از دانشگاه

خب از لحاظ اجتماعی بودن بخوام خودمو توصیف کنم خب … هستم اما نیستم. میدونی آممم … واقعا لذت می‌برم. جدی میگم.

بنظرم با هر آدمی میشه موضوع مشترک داشت؛ فقط باید دنبالش بگردی.

این شد که فکر می‌کنم با اکثر بچه‌ها دانشگاه حداقل یکبار حرف زدم. ولی چنین مکالمه‌هایی رو فقط در جمع دونفره می‌تونم مدیریت کنم و تعداد که بیش‌تر شد به همون کاری مشغول می‌شم که دوست دارم… یعنی گوش دادن و نگاه کردن.

در اصل من می‌تونم ساعت‌ها بدون اینکه سرگیجه بگیرم، سر تکون بدم و یک لبخند روی لبم داشته باشم و گوش بدم و یاد بگیرم.

ولی خب این هشدارهم بدم که بحثی اگر موضوع موردعلاقه‌ام باشه که درباره‌اش اطلاعات دارم، مثل فرفره نمی‌تونم سر جام بشینم و می‌تونم ساعت‌ها مثل آنشرلی براتون حرف بزنم و شما نمی‌تونید جلوی منو بگیرید.

خب معمولا اونجا میشه که سکوتی برقرار میشه و همه انگشت به دهان می‌مونن که مگه این دختر هم زبون داشت؟! (چون معمولا تا قبلش خیلی ساکت بودم.)

ولی خب میدونی برای کسی که باطری وجودیش همیشه روی save mood هست و یهو تصمیم می‌گیره که یک بازی هیجان‌انگیز راه بندازه و همش رو توی چند ساعت خرج کنه، یهو باطریش خالی میشه و نیاز به چی داره؟ …. آفرین خواب!

یا کلا یک فضای آروم که نیاز نباشه خیلی حرف بزنه. برای همین زندگی بعد دانشگاه، توی اتوبوس، همینه.

بنظرم تایم اتوبوس می‌تونه وقت‌تلف‌کن ترین یا قابل‌‎استفاده‌ترین تایم دنیا باشه. غیر از وقت‌هایی که مغزم منو قال گذاشته و زودتر به استقبال خواب رفته، اوتوبوس بهترین تایم برای کتاب خوندنه. (البته اگر دوستی برای هم‌نشینی نباشه.)

این زندگی یک درونگرای اجتماعیه. درونگرایی که درونگرا نیست و اجتماعی‌ای که اجتماعی نیست.

عاشق اجتماع و آدم هاشه اما با زمان یه کوچولو محدود. ازطرفی خونه نشینی طولانی هم باعث ملال میشه.  پس در دنیا این آدم‌ها افراط و تفریط ممنوعه. هر چیزی فورا و سریعا باید به مرکز ثقل خودش برگرده تا آرامش برقرار بشه.

خونه

اگر از من بپرسن لذت بخش ترین حس دنیا چیه؟

میگم وقتی که از مدرسه/دانشگاه برگشتی خونه. ناهار خوردی و حالا وقت خوابه!

اگر دست من بود از ساعت ۲:۳۰تا۵ بعدازظهر رو حکومت نظامی اعلام میکردم.

عصر

بعد از خواب یک رفرش کلی می‌شم و به تنظیمات کارخونه برمی‌گردم. معمولا این رفرش شدن با خوردن یه وعده عصرونه (چایی ای چیزی، اگر پیتزا باشه چه بهتر یا هرچیز ترش) تکمیل میشه.

نکته‌ی مهمی که وجود داره باور راسخ من به سیستم پاداش و تنبیه هست. ( البته بین خودمون باشه که پارت تنبیه بیشتر ignore میشه و در بدترین شرایط محرومیت رو به دنبال خودش داره!)

خب اگر بر فرض مثال اون روزی که داریم راجع بهش صحبت می‌کنیم پایان هفته‌ی کاری باشه، مسلما مستقیم به سراغ درس و مشق نخواهیم رفت. وقت جایزه است!

پایان روز به کارهای موردعلاقه در کنج دنجم (اتاقم) میگذره.

کتاب:

خب فکر کنم دیگه ردپای این دوست عزیز در جای جای نوشته‌هام بود.

این علاقمندی شروعش با هری پاتر بود و فکر کنم پایانش با همین باشه. چون پدیده‌ای تکرار‌نشدنی در زندگی من بود.

مثل دومینویی که افتاد و باعث شد بقیه اتفاقات هم به واسطه‌ی اون بیوفتن.

مثلا خوندن کتاب بیشتر، نوشتن، تقویت تخیل، پیدا کردن دوستان همفکر و… .

البته از همه سبک کتابی سعی می‎‌کنم بخونم اما ژانر موردعلاقه‌ام فانتزی- تخیلیه.

نکته‌ی جالبی که وجود داره من موقع کتاب خوندن همزمان تو ذهنم تصور می‌کنم و کلیاتی از داستانو تو ذهنم می‌سازم. برای همین اگر موقع خوندن روزی براتون سوال پیش اومد گلدون تو قصر کجا بود، می‌تونید از من بپرسید.

برای قسمت نوشتن هم می‌تونم شروعش رو مدیون کلاس انشا پایه پنجم و خانم میم باشم (در متن «شکست‌های دوست‌داشتنی» کامل‌تر گفتم.) و ادامه‌اش رو مدیون دوستان نویسنده‌ام و استاد شاهین کلانتری هستم که انگیزه نوشتن رو دوباره در من زنده کردن.

فیلم/ سریال/ انیمه:

چه در باب کتاب و چه در باب دیدنی‌ها، ترجیح من همیشه مجموعه و سریال بوده چون عاشق جزییاتم و بیش‌تر می‌تونم حسِ بودن در اون دنیارو تجربه کنم. (چون من عاشق تخیلم)

واقعا حیف نیست که یه دنیای دوست داشتنی، یه شخصت به یادموندنی، یه داستان هیجان‌انگیز توی ۳۰۰و خورده‌ای صفحه یا نهایتا ۳ساعت سینمایی تموم بشه؟

البته فیلم‌هایی با کارگردانی اسطوره نولان یا اسکورسیزی، همون ۲ساعت هم برای هضمش زیادیه!

خیلی دارم جلوی خودم رو می‌گیرم که طوماری از علاقمندی‌هام رو تو این قسمت نچپونم اما برای حسن ختام می‌تونم به بهترین تجربه‌ی زندگیم یعنی «ناروتو» اشاره کنم. طولانی‌ترین انیمه‌ای که دیدم.فکر کنم همین کافی باشه، نه؟

نکته: علت اینکه وان پیس رو نگفتم چون هنوز نمی‌تونم با اینکه درحال پخشه کنار بیام و شروعش کنم.

نقاشی:

از همون بچگی به کشیدن نقاشی‌های به شدت پرجزییات و میکروسکوپیِ کارتونی علاقه داشتم.

پیانو:

شاید یکم جلو جمع اجرا کردن استرس‌آور باشه ولی جدای از این، نواختن، قطعا تجربه یک حس خوب رو براتون داره.

نوشتن:

بعضی ها احساسات و افکارشون رو با سازشون انتقال میدن، بعضی با رنگ‌های نقاشی و بعضی اینقدر لقمه رو دور سرشون نمی‌چرخونن و حرف می‌زنن و بعضی هم این روش‌هارو میکس می‌کنن و در واقع حرف میزنن اما نمی زنن. بلکه می‌نویسن.

من جزو اون آدم هام.

به دنیای من خوش اومدی.

 

فوتر سایت

سایدبار کشویی

دسته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها